X
تبلیغات
زندگی یعنی هموگلوبین

زندگی یعنی هموگلوبین

تنفس چیزی فراترازباورتوست!چیزی فراتراز یک هموگلوبین...

با توکل به نام اعظمش...

 

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

[ پنجشنبه بیستم آبان 1389 ] [ 18:0 ] [ محیا ]

[ ]

AKS

[ پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 ] [ 11:2 ] [ محیا ]

[ ]

یه تذکر...
تابستون سر یه موضوعی با زهرا دعوام شد!

منم معمولا وقتی با یکی قهرم یا دعوا کردم خیلی اعصابم خورد میشه تا آشتی نکنم یا لااقل ازحقیقت ملتفتش نکنم آروم نمیگیرم

یادمه سحر بود نزدیکایی بود که بابا پاشه تابریم سحری بخوریم...

من تاسحربیداربودم

که این اس ام اسو براش زدم

البته الان که داشتم یادداشت های گوشیمو نگاه میکردم یهو دیدم و دلم خواست که اینجا بنویسم تا یه چیزایی صرفا برای خودم یاداوری و گوش زد بشه:


اون بم یاد داده هرچیو میخام تو روی آدما بگم.بم یاد داده عاشق آدما باشمو بهشون خدمت کنم.بم یاد داده از غم کسی خوشحال نباشم اما بم یاد نداده عصبانی که میشم خودمو کنترل کنم و جلو زبونمو بگیرم


بم هنوز یاد نداده دنیا هفت خط زیاد داره!نامردی هم بم یاد نداده.

"بابامو"میگم.

اینجوری نبینش خیلیی مرد بزرگیه!مرد که نه فرشته بزرگیه.قرار بود سربلندش کنم. اما نشد !

ساله دیگه میکنم ... سربلندترین بابای دنیا...

همین بابام بم یاد نداده با کسی قهر باشمو باد خودم کنم !

الانم به خاطر اون اس دادم چون من عاشق اون فرشتمم!

اینا حرفای دلم بود رفیق .خواستم دم اخری نگفته نمونن

حالام هر جور دوس داری راج بم فک کن ! خدانگهدار برای همیشه.مواظب خودت باش 


البته اون موقع قرار بوذ که قهر کنیمممم تا ابد (بچه بازیه دیگه)

ولی خب بی خیال شدیم 


[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 20:58 ] [ محیا ]

[ ]

مناظره زیستی !
" تعداد زیادی از باکتری ها میتوانند به هم متصل شوند وساختار هایی پر سلولی به وجود اورند!"

.

.

جمله بالا درسته به نظرتون؟؟؟

خب اگه بخوام تحلیل خودم رو بگم اینه که اول اولش که تعداد زیادی غلطه باید مینوشت تعداد اندکی اینکه هیچی
در قسمت دوم گفته ساختار پرسلولی دارن 

تو این قسمت سوال بین من و یکی از دوستان بحث پیش اومده!

ایشون میگن که: (ما میتونیم بگیم "ساختار پرسلولی"" دارن" ولی پرسلولی واقعی نیستن چون ارتباط سیتوپلاسمی ندارن!)

جمله کتاب (ع) میفرماید: باکتری ها تک سلولی اند . گاهی بعضی از باکتری ها به هم میچسبند و ساختار های رشته مانندی را پدید می آورند .اما نمی توان چنین ساختار هایی را پر سلولی نامید ، چون بر خلاف جانداران پر سلولی واقعی سیتوپلاسم آنها ارتباط مستقیمی باهم ندارد !(کتاب چاپ 91 میشه صفحه212)

و استدلال من اینه که حرف ایشون غلطه . چرا؟؟

شما آنابنا رو در نظر بگیرید که ساختار رشته ای درست کردن باکتری ها و همه تو یه کپسول ژل مانند پیوسته قرار گرفتن ! آیا ما میتونیم این رشته رو بگیم ساختار پرسلولی داره یا مثلا بگیم پر سلولی واقعی نیس ولی ساختار پر سلولی داره؟!!!!!

من اینطور مثال زدم برای ایشون که شما بیا یه توپ تنیسو تصور کن سوراخ کنی بعد ازون سوراخ توش جانوری مثل آمیب که تک سلولی هس بریزی اونقد بریزی که کل حجم توپ رو آمیب پر کنه!! آیا ما میتونیم بگیم آمیب ها ساختار پرسلولی تشکیل دادن؟؟ نه !

بدن یا تک سلولیه یا پر سلولی ! میشه استنباط کرد که ساختاری از تعداد زیادی سلول مستقل تشکیل داده که هیچ ارتباطی باهم ندارن ولی صرفا به کار بردن واژه " پرسلولی" به نظرم غلطه!

.

.

حالا شما قضاوت کنید حرف کدوم درسته!!!!؟؟؟؟

.

.

بحث دوم این بود که من گفتم 

آلدوسترون هورمونیه که میتونه میزان تراوشات گلومرول رو افزایش بده ! چرا؟؟ چون فشار خون رو زیاد میکنه 
ایشون فرمودن آلدوسترون به تنهایی نمیتونه تراوشات رو زیاد کنه چون آلدوسترون صرفا "مقدار" خون رو زیاد میکنه

ولی لازمه که فشار هم باشه تا تراوش زیاد بشه!!!

شما به کتاب سال سوم صفحه هورمون آلدوسترون مراجعه کنید نوشته آلدوسترون با افزایش سدیم خون " فشار خون" رو بالا میبره !!!

البته به نظرم اپی نفرین هم همچین کاری خواهد توانست کرد!!(فعلم تو حلقم:) )

رو این سوالم شما نظر بدید که حرف کدوم ما درسته !!

ایشون قراره بیان اینجا و ببینن نظرراتتون رو 


پس منتظریم !!!(لطفا فقط در مورد این نوشته روی این پست نظر بدید.نظراتی که غیر مرتبط هستو بذارید برای پست قبل.سپاس!)

[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 10:32 ] [ محیا ]

[ ]

سرماخوردگی...
واییی که این چند روز چقد مریض بودم 

روز اول که شروع بیماری بود که همش تو ترس سپری شد که واییی اگه سرمابخورمو بیوفتم بدبختمو این حرفا 

واسه همین تا خیلییی بیماری رواج پیدا نکرده بود فقط یه کوچولو داشت کلومو غلغلک میداد اقدام به خود درمانی کردم 

کلداکس خوردمو شروع کردم به خوردن لیوان هایی از چای داغ! بعد هم پشت سر هم جوشونده درمانی اونم داغغغغ

خخخ بچه که بودم فک میکردم اگه داغ بخورم این ویروسا میسوزن از بین میرن (مث آدما که مثلا چیز داغ بریزه روشون اوخ میشن!) 

البته فک کنم بی تاثیر هم نباشه ها خوب اخه میگن واسه سرما خوردگی واس چیز گرم بخورن !! بماند که بنده با این تزم میزنم سنگ فرشی مری و معده و زبانو هرچی هس نابود میکنما!

و روز دوم کامل بیماری پدرمان را درآورد! البته سوزش گلوم کم شد ولی خب از بس سرم سنگین بودو مدام هم آّبریزش چشم و بینی داشتم دیگه وحشتناک بود

این شد که دوباره اقدام به یک سلسله خود درمانی شد !!

ازونجایی که این قرص های چرک خشک کن به شدت مضر هس و ممکنه چرکو خشک کنه  ولی صدتا آسیب دیگه بزنه دیدم اگه برم دکتر اولا میفرسه که عکس بگیرم ببینه سینوس هام چرک کرده یا نه که من خودم فک میکنم یه کوچولو چرک کردهع !! و این شد که دیروز با یک لیوان آب نمک کل حفرات مغز! رو شست و شو دادیم 

انصافا کار وحشتناکی بود ولی من از پسش بر اومدم!!

همین طوریش دیدی گاهی آب میره تو دماغت تو حمام یا استخر چقد ناخشه ؟؟ حالا فک کن به اختیار خودت اونم آب نمکو بخوای بدی بالا!! ولی انصافا خوب جواب داد این روش امروز هم سرم سبک تر شده هم آبریزشم کمتر!!

حالا اینا بماند خلاصه که رو به بهبود میباشیم 

و این چند روز کمی به بطالت گذشت


یکی از ماهی هامونم مرد :((((((((( یکی دیگشم به نظر خودم رو به موته طفلی 


یه سوال برا من پیش اومده:

آیا این درسته که بعضی ها به کسایی که کلاس کنکور میرن میگن امکانات به خر هم بدی یه چی میشه؟؟


اولا از نظر استعاری بخوای بررسی کنی شما به خر به جا یونجه پیتزا هم ندی همون خره 

ثانیا خودم ازون دسته آدمایی بودم که به شدت مخالف کلاس رفتنننن بودمممممممم

همش میگفتم نواس که معلم بجوه دهن آدم کنه خود آدم واس به مطلب بررسه که تو ذهنش ماندگار بشه !!

ولی از وقتی رفتم پیش پدیده و با موسسه پدیده آشنا شدم دیدممممممم اوههه چخبره همه تیز هوشانیا ازین کلاسای بیرون استفاده میکنن با وجودی که چقد امکانات همینطوری مدرسه شونم از ما بهتر بوده

اونوقت ما تو اون مدرسه داغون عادی کلی ادعا داتشیم که آره منکه مثلا شیمی ام خوبه نمیخام برم کلاس

ولی به گفته آقای شیمی اتفاقا اونی که درسش بهتره بیشتر طالب کلاسه چون بیشتر طالب یادگیری تکنیک ها نگات جدیده!!

ولی خب بازم من از شما میپرسم آیا سوال بالا سوال منطقی و درستیه ؟؟

درصورتی که خودم دیدم اکثر رتبه برتر ها حتی برای ادبیات و دینی ! هم کلاس داشتن !!

نمونش همین خانوم غزاله تفاق که رتبه 5 کنکور91 شد میگفتن برا همه درسا معلم داشته معلم زیستش طراح سوالای کنکور چند سال88اینا بوده پروازی میومده خونشون! ینی در این حد فک کن ها

یا اقای سجا بشارتی که دقیق یادم نیس فک کنم رتبش 34 اینا شد و مشاورش پدیده بوده و میگفت واسه همه ی درساش کلاس میرفته!! همشم وقتی میگم فلان درسو بلدم نمیخام برم پدیده میگه مگه سجاد بشارتی بلد نبود؟؟ تو یعنی بیشتر اون بلدی؟؟؟ اینطوری میشه که بنده شکست خورده ومغلوب میشم از جواب دادن به پدیده!


این هفته رو تقریبا خوب پیش رفتم و جمع بندی هام داره خوب جواب میده اگه بتونم این چیزایی که میخامو انجام بدم شاید بعد 5 اردیبهشت تا 7 روز یعنی 12 اردیبهش ما بقی رو جمع کنمو برم سراغ تست زنی !!

حالا ببینم چی میشه !!

مخصوصا اینکه باید کتابای زیستو حداقل دو دور دیگه بخونم !!!!


بچه ها تو ادامه مطلب یه کارنامه میذارم !! مال یه همکلاسی پارسالمه که امسالم کانون میده 

و مطمئنه که امسال پزشکی میاره!! فقط میخام به نعمت اعتماد به نفس پی ببرید !!!

چند وقت پیش بم زنگ زده میگه مامانم گفته  تو و محیا که درساتون خوبه امسال دیگه حتما پزشکی قبولید دوتایی!!!!!


ببینید....


ادامه مطلب

[ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 ] [ 9:47 ] [ محیا ]

[ ]

سمانه ...
سلام آبجی سمانه عزیزم

کامنت خصوصیتو خوندم و خیلییییی خوشحالم که حرفام تونس بهت کمکی بکنه!و آفرین که برنامه ریختی تا از همین امشب بدرسی پرانرژی قوی برو جلو و اصلا به رتبه نتیجه و اینکه نمیتونم یا میتونم فکر نکن

ببخش که نمیتونم پست خصوصی بذارم برات آخه امشب به شدت مریضم و حالم بده افتضاحم درس خوندم گلومو گوشمم داره میسوزه

همش تقصیرتوهه که نفرین کردی خخخخخ کاش یه چیز دیگه از خدا خواسته بودی بیشعور جانم!

احتمالا شاید فردام نشه که پست بذارم پس کوتاهی منو به خوبی خودت ببخش آبجی و درس بخون اونم عالیو با برنامه و درست

تا دیرم نشده برو نفرینتو از خدا پس بگیر که خیلی حالم بده و اینطور پیشروی کنه یه دوروزی افتادم


مواظب خودت ا



[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 22:39 ] [ محیا ]

[ ]

شولی...
سلام

راسش دیروز بعد از ظهر اصلا نشد درس بخونم با وجودی که میخواسم ادبیات و دینی و زیستو مرور کنم 

ولی اصلا وقت نشد چون خاله اینا گله ای ریختن اینجا و ماشالا حالا مگه میرفتن تا12 اینا خونمون بودن 

حالا من اساسا عاشق شب نشینی ام ! فامیل ماهم زیاد اهل این کارا نیسن حالا فک کن دقیقا شبی که فرداش آزمون داری اینا یهو هوس شب نشینی میکنن

خلاصه که دیگه از بس خمیازه های تصنعی ! کشیدم دخی خاله کوچیکی گفت پاشید محیا گناه داره فردا آزمون داره پاشید بریم!! خلاصه که بلند شدن 

وای که دیشبو امروز چقد غذا خوردم قطعا 5-6 کیلویی اضافه کردم دیشب قبل اومدن خاله اینا یه غذای جدید درست کردم پاستا با قارجو خامه و شیرو اینا که بسی عالی بود ولی بیشتر از طعمش چون جدید بودو دوست داشتم!

اول شب اینو خوردیم مثلا 8 اینا بود بعدش اخر شب اینا گشنشون شد رفتن همبرگر خریدن خلاصه از بس تعارف کردن منم خوردم دیگه!! 

صبح پاشدیم صبحانه زدیمو رفتیم سر آزمون راسش زیادم امید به تراز نداشتم فقط میگفتم 6100اینا بشم که ضایع نشم خوبه 

ولی بیشتر از همه نمیخاسم به نخونده ها و نا امیدی فک کنم گفتم این آزمونو میذارم برای تمرین استرس نداشتن و اجرای آموزش های پدیده که تا حدودی هم موفق بودم ولی بازم وقت کم اوردم چون خب 40 درصد شاید موفق بودم تو اجرای اموزش های پدیده ولی اون روش چند گزینه شکو اینا تو زیست به شدت کمکم کرد !!

اومدم خونه مامان شولی( یه آش محلی یزدیه تقریبا شبیه اش رشته منتها رشته نداره به جا کشک هم سرکه میریزن توش که انصافا هرچی از یزد خوشم نیاد این یه قلمو عاشقشمممممم چون ترشه !) پخته بود . منم کمی رفتم مهندسیو خدایی خیلی بی مزه بود بعدم با مامان دعوام شد طبق معمول

چپیدم تو اتاقمو نهارم نخوردم تا اینکه بابایی گفت پاشو تو که چیزی نخوردی پاشو بخاطر من بخور! من بخاطر اون رفتم نهار کمی خوردمو اومدم بخوابم که صدای حرفیدن مجی و مامانو شنیدم و باعث شدن اندکی زیر پتو گریه کنم !! و با خدا حرف بزنمو بش بگم خدایا تا اخر عمرم نوکریتو میکنم فقط تو هوامو داشته باش برا من همین بسه من تو این دنیا خیلیییییییییی تنهام بی تکیه گاهم خودت پشتم باش !!

به ویژه که مامان داشت از من پیش مج گله میکردو اونم گفت ولش کن!!(هر دوشون میدونم که دوسم دارن اونم شاید زیاد ولی رفتاراشون واقعا آزارم میده مخصوصا الان که این اعصاب خوردیو کنکور خیلی عصبیم کرده!!)


 نمیدونم چرا ظهرای ازمون اصلا نمیتونم بخوابم و به شدت هم سردرد میشم 

بیدار که شدم مستقیم رفتم سراغ گوشی مامان تا چک کنم اس ام اس تراز اومده یا نه نامردا همه ساکت بودن هیچی نمیگفتن فقط گفتن که اومده گفتم یا علی اینا سکوت کردن لابد زیر 6000شدم که اصلا یهو شوکه شدم

واقعا مبهوت بودم بابا یهو لبخند زدو گفت آفرین بابایی دوباره پیشرفت کردیو گل کاشتی دمت گرم دخترم!!

منو بگو اون لحظه باور کن از خنده و اون برق خاص چشمای بابا هنگام موفقیتام بیشتر خوشحال شدم تا تراز 

و همیشه وقتی تعریف میکنه ازم کلی خجالت میکشمو برا اینکه ضایع نشم خودمو از جلو چشماش قایم میکنم مثلا میرم تو اتاقم !!

بعدشم رفتیم باغ حاج اقا 

جاتون خالی بساطی بود شولیو چای و تخمه و آجیلو شکلاتو گوجه سبز تازه چیده شده از درختو گل های محمدی با اون عطر مست کننده شون!!

بابا داشت باغو سم پاشی میکردو ماهم پیک نیک میکردیم !!

یه لاک پشت بزرگم ته باغ دیدم منتها حسم نشد برم گوشیو از تو ماشین بیارمو ازش عکس بگیرم 

نامرد یه فس فسی(fes fes) هم میکرد که نگو 

اون چندتا درخت گوجه سبز هم غرق آلوچه(همون گوچه سبز) بود البته هنوز خیلی درشت نیسن 

منم درشت ترا رو یه کیسه چیدمو چندتام با داداشی پای درخت خوردیم همون جور نشسته 

بخدا پای درخت میوه بچینی بخوری اصلا یه حال دیگس باورت نمیشه !!این لذتو کشاورزا به طور ویژه درکش میکنن!!

کیسه هم رو چیدم ببرم خونه اون یکی مامان بزرگ با دخی خاله بخوریم !!

بعد از باغ رتفیم خونه مامان جانو یه دیگ شولی هم برا اونا بردیم اونجام باز شولی خوردم اونم دوتا کاسه قبلا هم دوتا خورده بودم یعنی دارم میترکم الان 

الوچه شولی تخمه کیک چایی!! واییی بخدا دارم بالا میارم!!

ولی جمعه خوبی بود خوشحالم خدارا شکر

کلا از روزای همچیبنی خوشم میاد 

من عاشق روزای پرکار و البته متفاوت زندگیمم !! حالا فک کن دوتا خوراکی که عاشقشی هم تو اون روزا باشه مثلا شولی مثلا گوجه سبز!!

یه سری چیزام راج به آزمون هس که بعدا میگم الان واقعا دارم از سردرد کور میشم 

چیزاییم که خوردم فک میکنم تو حلقمه!!



دوستتون دارم 

مواظب خودتون باشید



خدایا خیلی نوکرم!

وضعيت کلي ترازرتبه كشورىرتبه در منطقهرتبه در شهرارزيابىضریب رشد
657732771887105+B4
دروس اختصاصي





663534601994116+B3
دروس عمومي





63874251233195+B4
پزشكي،دامپزشكي





6724292617030+B
داروسازي،شيمي





6544362720690+B
زمين شناسي





6002604433400B
هوانوردي،مديريت،حسابداري





6306505028480+B
مهندسي كشاورزي،علوم سياسي و...





6349458925900+B

تعداد شرکت کنند در این آزمون :69526نفر


ادامه مطلب

[ جمعه بیست و دوم فروردین 1393 ] [ 21:13 ] [ محیا ]

[ ]

حکمت
بی صبرانه در انتظار زمان بمان...

هرچیزی در زمان خودش رخ می دهد!

[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 12:24 ] [ محیا ]

[ ]

چطوری وقت کم نیاریم سر آزمونا؟
به نام خدا


سلام 

بچه ها اینا دوتا از چندتا آموزش هایی هس که پدیده برای بهتر آزمون دادن به من میگه 

فعلا این دوتا که به نظرم مهم تره مینویسم(البته به طور خلاصه)

بعد اگه وقت شد جمعه بعد آزمون بقیه اش رو هم براتون میذارم 

نکته: بچه ها من هنوز خودمم صد درصد نمیتونم اینارو اجرا کنم یعنی مصلا یهو میبنی تو درس خیلی هنر کنم تا نصفه هاش اجرا میکنم استرس که غالب شد میگم گور بابای اینا هو همون مسیر خرکی و اشتباه خودمو میرم که این خیلیی بده 

خلاصه اینکه این قانون ها زمانی کارساز هس که شما طی چندین آزمون به کار ببرید و طی تسلط برخودتون(که برا من خیلیی سخته این یکی) بتونید کامل و روون و درست اینا رو توی آزمونا پیاده کنید !

اول یه قانو ابتدایی ترو میگم که برای قانون مهم تر بعدی مورد نیازه

این قانون ها صرفا برای دروس متکی بر حافظه که شامل کلیه دروس عمومی و زیست حفظیات شیمی و فیزیک میشن !

قانون پل ارتباطی:

این قانون میگه شما میای اول تنه سوال رو میخونی بعد هر چهارتا گزینه رو تاکید میکنم هر چهار گزینه رو حتی اگه گزینه الف یا ب به نظرت صحیح هستو میخونی! تو دور اول مثلا میگی گزینه ج صحیح هست ولی همون اول تو پاسخبرگ پر نمیکنی میای و یه بار دیگه بین گزینه ج و تنه سوال پل میزنی

و بعد ازین که بین (فقط) گزینه ای که به نظرت صحیحه و سوال پل زدی ایندفعه جواب صحیح رو قطعا وارد خواهی کرد !

این کار چندتا مزیت داره:

1)به افعال +و منفی در تنه سوال و هم چنین گزینه مجددا توجه میشه و باعث میشه که اشتباهات ساده و معمول رخ ندن

2)به جملات و کلمات و قید هایی که بار مثبت یا منفی دارن یا مثلا تو زیست نوشته به مقدار"زیادی" بی کربنات در پانکراس هست !این چیزای کلیدی مجددا توجه میشه 

کلا جلوی خطاهای بی دقتی که خودم استادشم رو میگیره!!



خوب حالا میریم سراغ قانون پر کاربرد و مهم: مدیریت زمان در دروس متکی به حافظه

سوال: چیکار کنیم تا بتونیم مدیریت زمان رو حفظ کنیم و به آخرین سوال یک درس برسیم ضمنی که تا امکنا داره خطا و غلط زدنمونم کم باشه !

برا جواب دادن به یه سوال چهار طریق پیش میاد !

1)سوال رو میخونیم و "قطعا" میدونیم یه گزینه از بین چهار گزینه صحیح هست و با اطمینان صد یا حداقل 90 اون گزینه رو میزنیم و البته قبلش قانون پل رو رعایت کردیم حتما ها تحت این شرایط گزینه رو سیاه میکنیم !


2)رو سوالو میخونیم و گزینه ها رو میبنیم دوتا گزینه قطعا غلطه پس خط میزنیم بین دوتا شک داریم !میایمو اون دوتایی که میدونیم غلطه روی شماره گزینه (دقت کنید بچه ها نمیگم خور گزینه روی شماره گزینه تا اینطوری آسیبی به گزینه سوال وارد نشه چون ممکنه یه درصد بعدا متوجه بشید اون گزینه درست یوده و مجبور نشید هی پاک کنیدو این حرفا)و اون دوتایی هک که شک دارید به نشانه دو گزینه شک دوتا چوب خط عمود کنار سوال میکشید و رد میشید 

نکته: بچه ها اشتباه خیلی ها از جمله خودم اینه که وقتی بین دوتا شک دارم باید تو همون لحظه اون سوالو به هر زوری شده جواب بدم و ولش نمیکنم برم سوال بعد در صورتی که به قول پدیده میگه ذهن تو در اون لحظه بت گفته محیا جون گزینه الف و د قطعا غلطه برو سوال بعدی من الان نمیتونم بین گزینه ج و ب تصمیم بگیرم 

ولی تو یه لنگه پا وامیسی که نع خیرررر الا ولله که تو باید همین الان به من بگی ج هست یا ب 

و این باعث افزایش احتمال خطا میشه !پس همون لحظه با ذهنت دعوا نکن که بگووووووو بگووووو باید بگی اذیتش نکن اون باید تا ساعت 12:10 دقیقه تورو ساپورت کنه !!

ضمنی که یه مشاور دیگه پارسال بم میگفت زمانی که تو اون گزینه رو ول کردی و رفتی سراغ سوال بعد ذهن تو خودش داره برای پیدا کردن اون سوال سرچ میکنی تو خودش در صورتی که تو داری سوال های بعدی رو میخونی برا همینه وقتی گاهی بر میگردی میبینی عه وا چه سوال آسونیو من جوابشو بلدم!


خب بچه ها به همین ترتیب ممکنه به هنگام خوندن یه سوال بفهمیم یه گزینه قطعا غلط بوده و بین سه تا شک کنیم در نتیجه سه تا چوب خط بکشیم یا این که خیلی دیگه شوت را زدیمو میبنیم بین هر چهار تا شک داریم و در نتیجه میایمو چهار چوب خط یا مثلا یه علامت مث دایره و اینا میزنیم 

به این شیوه تا اخرین سوال درسو رو رفتیم و مطمئنیم که هرچی که بلد بودیمو با احتمال 90درصد درست جواب دادیم و معموالا بین 50تا60 درصد حالا بستگی به توانایی خودتون تو اون درس داره رو پیش رفتیم 

و اگر دانش آموز تیزی بوده باشی تو این مدت یک سوم و یا دو سوم زمانت رفته و یک سوم زمان باقی مانده رو برمگردی رو سوالات دو گزینه شک و یبار دیگه گزینه ها رو برسی میکنی اگه قبلا به این نتیجه رسیده بودی که گزینه ج چشمک زنه و مثلا احتمال 60 درصد درسته  وگزینه د 40 درصد  دوباره بررسی کردی و دیدی که د 90 درصد درسته و ج 10 درصد همون د رو میزنی ولی اگه شکت برای د بشه 60 درصد و برای ج 40 درصد بهتره که همون گزینه ای که اول چشمک زده رو تو پاسخبرگ جواب بدی چون اینطوری حتی اگر دو گزینه شک هاتم غلط در بیاد یه تعدادی درستو یه تعدادی غلط در میاد که چون معمولا درستا بیشترن در هر صورت به نفعت میشه!!

بازم اگه زمان داشتی مییری 3 گزینه 

بچه ها چیزی که مهمه اینه که شما حتما باید دو گزینه شک ها رو جواب بدید و ولشون نکنید حتی اگه تایم درس تموم شده باشه چیزی زمان نمیبره شاید یک دفقیقه یا دو دقیقه از درس بعدو بگیره ولی برای سه  وچهار گزینه شک ها به محضی که تایم درس تموم شد ولش میکنید !!

البته برا جواب دادن سه گزینه شک ها لازمه بتونی یک گزینه دیگه رو هم به طور قطع از میدون خارج کنی و بین دوتا گزینه مثل سوالای دو گزینه شکت انتخاب کنی!1

حالا اومدیم و بعد پاسخ گویی به سه گزینه شک هامونم وقت زیاد اوردیم و هنومز وقت داریم که به چهار گزینه شک ها نگاه کنیم  اینجا میگه اقا اگه درس ضریب بالایی مث ادبیاته بعله برا چهار گزینه شک هاتم وقت بذار(به شرطی که بازم بتونی دو گزینه رو قطعا از دور خارج کنیو به شیوه دو گزینه شک بهش جواب بدی) ولی اگه درسیه که ضریب بالا نیس و میدونی درس بعدی ضریبش بیشتره مثلا شما برا عربی تا چهار گزینه شک هم وقت زیاد اوردی با این حال ول مینکنی میری همون وقتو میذاری برا دینی که ضریب بیشتری داره!!


بچه ها امیدوارم متوجه شده باشید چی به چی شد تا جایی که تونسم روون توضیح دادم

اگه جایی رو متوجه نشدید بپرسید

فعلا....


[ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 ] [ 12:23 ] [ محیا ]

[ ]

عاشقانه هایی از جنس پدیده!!
خدایا به امید خودت...


امروز صبح پاشدم و هیچی درس نخوندم صبحانه و چایی رو زدمو حاضر شدیم بریم پیش پدیده 

مث همیشه اون ترس خاص باهام نبود چون تقریبا اون چیزایی که ازم میخواستو انجام داده بودم حالا راست یا دروغش بماند!!!

سر کوچه یهو بابا ایستادو گفت برو! گفتم عه وا مگه شما نمیاین؟؟

گفت نه بابا من امروز خیلی کار دارم واقعا نمیتونم بیام ولی یهو نظرش عوض شد ازینکه منو سر کوچه بذاره و گفت باهات میام ازش عذر خواهی کنم که من نمیتونم باشمو میرم

خلاصه رفتیم تو طبق معمولی خانوم منشی زیادی مهربونو زیادی تحویل بگیر شیفت صبح بود !! هردوتا منشیشو دوس دارم واقعا دخترای خوبی هسن حالا صبحیه یه کم ساده تره ولی بعد از ظهریه در عین جدی بودن مهربونه!! و دقیقا میشه مث یه دوست یا یه خواهر باش بحرفی!!

منم رفتم پشت در و به حرفای پدیده که داشت با پسر قبل من میحرفید گوش میدادم 

از پشت درم معلوم بود پسره خیلی مظلوم و ساده اس خلاصه پدیده یه ذره آب کشش کردو در عین آب کشی آرومشم میکرد خخخ بعد که تموم شدو اومدن بیرون دیدم پسره با مامانش اومده مشاوره دقیقا برعکس من که با باباییم رفتم(کار دنیا برعکسه دیگه) پدیده بابارو دیدو دست دادنو رو بوسی کرد و به بابا گفت میبینید پدر مادرا بخاطر بچه هاشون چه کارها که نمیکنن مادر باید همراه بچه اش بیاد مشاوره!(منم ضمن سلام گفتم خو اینکه چیز عجیبی نیس منم باید همراه پدر بیام مشاوره!)

بعد بابا گفت که شرمنده و من نمیتونم باشمو اینا پدیده اولش یه کوچولو صورت شدو گفت اشکالی نداره دختر حالو احوالش چطوره بابا طبق معهمول گفت خیلیی خوبه و میخونه واینا منم در تکذیب حرفای پدر گفتم اتفاقا دختر خیلییییییییی هم الان حالش بده !بابا که رفت گفت برو تو من یه چایی بخورمو بیام

قبلش پرسید چرا بدی گفتم حالا میگم! یه صورت تاسف باری گرفت گفت به خدا حیفییییییی نکن اینطوری و بعدم یهو چهره رو بدجنس کردو با خنده گفت اما نع درستتتتتتت میکنمممممم آره!!!


و اینطوری شد که جلسه مشاوره رسما شروع شد !!

گفت چته؟؟ گفتم درد همیشگی : استرس! نا امیدی ! روحیه گند ! توهم اینکه من قبول نمیشمو این حرفا 

گفت تو واقعا چته محیا ؟؟ چرا با خودت اینکارو میکنی ؟؟ پسره میاد اینجا ترازش افتضاح میگه آقای پدیده(حالا فامیلش چیز دیگس ها!) من فقطططط باید پزشکی تهران بیارم از الان برا انتخاب رشته من تو جریان باشید!! در صورتی که من مطمئنم اون اصلا پزشکی نمیتونه بیاره تهران که پیش کش اونوخ تویی که با همین وضعت من میدونم پزشکی اصفهان هسی !! ولی با این روحیه خراب میکنیو قبول نمیشی!!

میگه این روحیه ات بدبختت کرده!! استعدادو داره میسوزونه گفت من نظرم نیس بچه ها برن پیش روانپزشکو قرص ضد استرس بخورن و تا جایی که میشه میگم خودشون رو کنترل کنن ولی تو فک کنم چاره ای نباشه و مجبور شیم ماه اخر قرص بخوریم !

و حرف هایی زد که باعث شد کمی بغض کنم و یه کم درد دل اینکه از بابا بگم که چقد دوسش دارمو شاید بیشترم بخاطر اون ناراحتم که چقد چشم انتظاره 

گفتم من همیشه به خدا میگم خدایا حتی اگر صلاح تو اینه که من 10000هم بشم فقط بابام دلش راضی باشه و به همین ده هزارم افتخار کنه نمیخام حتی یه درصد تو دلش بگه نگاه این همه خرج کردیم وقت گذاشتیم تهش این شد!!

احساس کردم بعد درد دل هام پدیده به کلی دیدش نسبت به اون محیایی که میشناخت عوض شد 

بم گفت امکان نداره کسی که مشاور داره و کلاس میره و درس میخونه رتبه اش بد بشه اقلا بالای 4000 که مطمئنم که 97 درصد نمیشه!!گفت و تویی که باید خودتو وصل کوه بزرگی به اسم خدا بکنی

میدونی چقد خدا عاشق ماهاس !؟ به ویژه جوون که خدا مث یه عاشق دورش میگرده و ما نمیدونیم 

گفت میدونی خدا تو رو بیشتر از من حتی دوست داره گفت تو خیلی دلت پاکه محیا !!گفت چرا وقتی اون اینقد دوستت داره این حالته و روحیه ات میدونی اینا ناشکریه؟؟ واقعا ناسپاسی !!!

من: (حالت بغض ولی عمرا بذارم اشکم بریزه جلو پدیده!!)

و پدیده یه داستان گفت:

در زمان حضرت موسی یه جوانی بوده که همه نوع گناه و به قول پدیده دهن کجی به خدا کرده بوده و خدا به خاطر گناهان بیش از حد همون یه جوون بارون رو به قوم موسی میبنده! وقتی موسی دعا میکرده واسه اینکه خدا بازم باران رحمتش رو نازل کنه از طرف خدا وحی میاد که ای موسی در بین شما یه جوونی هس بس گناه کار و من فقط بخاطر اون آب رو از این همه مردم و حیوانات و نباتات گرفتم برو و به قومت بگو این جوون ازش بیرون بره وقتی رفت باران خواهد اومد!! و موسی این مسئله رو به مردم میگه همون جوون در میان مردم بوده و دیده خیلی ضایعس اگه پاشه بره بیرون همون جا تو دلش گفته خدایا اگه به خاطر من آب رو به این مردم بستی من دیگه گناه نمیکنم و توبه میکنم 

همون لحظه بارون میباره و حضرت موسی سوال میکنه از خدا که الهی کسی که از بین ما خارج نشد پس چرا باران رو نازل کردی؟؟ خدا میگه اونی که میخاسم بیاد خودش اومد و از "مقربان" درگاه من شد و موسی از خدا تقاضا میکنه که اونو بهش معرفی کنه و خداوند میفرماید اون موقع که از بندگان گنهکار من بود معرفیش نکردم الان که از مقربان شده معرفیش کنم؟؟!!



و پدیده گفت که محیا خانوم من روی حساب باز میکنم بیخودی گند نزن به استعداد خودت و امید بقیه

گفت از هرکدوم از معلمات پرسیدم ازت راضی بودن گفت فک نکن معلم با من رو دربایستی داره اونا به من حقیقتو میگن بودن کسایی که گفتن نه اینا فایده ندارن!! پس فک نکن وقتی میگن باهوشی عاشق چشم و ابروتن!!

گفت تو دانش آموز یک مدرسه تون بودی و اگه اون مدرسه هم نبودی الان خیلی بالاتر ازین حرفا میشدی

گفت من به خاص بودن تو ایمان دارم که دارم این حرفا رو میگم!! میگفت با اینکه خیلی کم حرفیو سکوت میکنی اینجا ولی میشه فهمید که چقدر بیشتراز هم سنات زندگیو درک میکنی و سعی مینکنی عاقلانه برخورد کنی!!

فقط گاهی خیلی بچه بازی در میاری خانوم باش! دخترم بشم نازت شم (قوروبن صدفه یزدی)گوش حرف کن آفرین محیا!(حالا فک کن پدیده قوربون صدقه بره این دیگه خیلی بعیده واقن!)



و پدر در این لحظه یهو وارد اتاق شد!!

و پدیده آبروی منو برد برگشت همه درد دلای منو راست گذاشت کف دست بابایی که اقای اکبریان همون طور که شما اینقد محیا رو دوست دارید اونم عاشقتونه و همش میگه من نگران بابامم و میدونم برام زحمت میکشه نمیخام زحمتاشو بی نتیجه بذارم منو بگو مردممممممم از خجالت !! خدایی من با خانوادم هیچ وقت مکالمه احساسی و دلی ندارم که بگم چقد عاشقشونمو این حرفا که !! خب خجالت کشیدم خیلیییی!!

ولی خب خوبم شد که بابا بدونه من بچه نفهمی نیسم و قدر میشناسم !!!


حرفای دیگه ایم زد 

و یه تکنیک یادم داد که فردا تو یه پست میذارم بچه ها 

حتما ازش استفاده کنید چون به نظرم خیلی به درد بخوره!!گ


فک کن اخر سر هم پدیده برگشت گفت "محیا" کتابای گاجو که گفتم گرفتی چهارتاشو ؟؟ منو بگو وا رفتم که گفت محیا اخه همیشه فامیل میگفت 

تو مدرسه مون که بودم از مدیر گرفته تا آبدارچی همه محیا صدام میکردن!! جالب بود که امروز پدیده هم اینطوری منو صدا کرد حس کردم بیشتر بم نزدیک شده!!!!


---------------------------------------------------------------------------------------------

محیای درون: محیا درستو بخون ببین همه منتظرن ببین بابارو حتی مامان و مجتبی ای که به ظاهر خیلی طالب قبولی تو نیسن!!

امید پدیده سخت گیر ترین مشاور یزد رو اونی که عمرا به کسی بگه تو حیفی داری خودتو تباه میگنی

عشق خانم زیستت به دانشگاه شهید بهشتی که تو اون روز آرزو کردی با قبولیت تا حدودی دلشو شاد کنی و از اینکه پسرش شهید بهشتی نیورد و ایران اورد تا حدودی بتونی بش بگی که چقد دوسش داری

و ایمانی که آقای شیمی بهت داره 

محیای بیرون: میترسم محیای درون میترسم از پسش بر نیام

محیای درون: خاک تو سرت این همه نصیحتت میکنم آخرشم حرف خودتی 

بشین درستو بخون میزنم تو دهنتا؟؟؟

محیای بیرون: خیل خب تو هم برا من آدم شدی باشه میخونم اصلا من به عشق خانوادم پدیده دوستام همه میخونم توهم زیاد برا ما هوا ورت نداره چون تو محیای درونی البته دوستت دارما غصه نخوری!!

محیای درون: قبولت دارم رفیق محکم باش پلیز!

محیای بیرون: اوکی عخشم!!


------------------------------------------------------------------------------

تشکر نامه:

امروز خواستم تشکر کنم به خاطر حال خوبم از کسایی که تو این دوران واقعا کم نذاشتن 

از پدرم که فقط به عشق اونه که نفس میکشم و درس میخونم  و به لطف اونه که هنوزم مزه انسانیت لای دندونامه 

از پدیده که حتی با دعوا کردنش هم منو بزرگ کرده و امیدوارم منه ببخشه که گاهی پشت سرش کلی بدو بیراه میگم و ازش شاکی هسم 

از دوست عزیزم زینب که دیروز تا فهمید دارم گریه میکنم زنگید که آرومم کنه و تو این دوران اون تنها دوستی بوده که از دوران مدرسه باهام صادقانه بوده و هیج خیانتی بم نکرده!!

از دوستای اینجام به ویژه ویدای مهربونم که همیشه بوده و این اواخر سنگ تموم گذاشته 

از سوگند جان که هرشب میادو کلی انگیزه میده 

از آیدای خوبم که چقد معصوم و مهربونو پاک و البته کم حرفه (خخ)

از شیوا خانومی که بالاخره روشن شد و نظر داد و منو از وجود خوبش آگاه کرد و اینکه حس میکنم یه جورایی اونم قبولم داره !! و امیدوارم امسال دیگه به آرزوش برسه 

از خانوم یک مادر که واقعا حس مادرانه اشون تو نوشته های مهربونشون موج میزنه واقعا ممنونم که میانو وقت میذارنو خزعبلات ذهن در هم منو میخونن!!

و از همه کسایی که شاید الان تو ذهنم نیسن ولی بدونن که واقعا من یادم نمیره که تو چه روزایی کنارم بودنو تنهام نذاشتن !! واقعا اینا دوستای واقعی ان تو زمان خوشی که با کسی بودن هنر نیس !!


و خدای خوبم از تو بیشتر از همه ممنونم به خاطر اینکه میبینیم و کمکم میکنی ببخش که من اونقدا بصیرت ندارم تا عمق احساس تو رو درک کنم !! دوستم داشته باش خدایا وقتی تو باشی همه چی هس !!

بندگی کن تا که سلطانت کنند             تن رها کن تا همه جانت کنند!



ببخشید طولانی شد !!

یا حق...

[ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ] [ 18:0 ] [ محیا ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ،