[ پنجشنبه بیستم آبان 1389 ] [ 18:0 ] [ دکترمحیا ]
[ ]
دندان پزشکی 92به خاطر هموگلوبین هایی که خدا بم داده تلاش میکنم! |
سلام
بالاخره دیروز اخرین امتحان رو هم دادیممممم فیزیک بود همه مسائل رو درست حل کردم جز مسئله فصل نیوتن که اصلا تصمیم نداشتم این فصلو بخونم ونخوندمم دیروز تقریبا رو اخر مدرسه وروز اخر دانش آموزیم بود کلی عکس گرفتیم کلی فاز داد ولی یه حس بد جدایی همش باهام بود بعد از مدرسه هم با بچه ها رفتیم بستنی فروشی خیلی حال داد اونجا از بس مسخره بازی در اوردیم وخندیدیم یه چیز جالب که تو منو نوشته بود شیر موز هویج!فک کن؟ بعد یکی از بچه ها بلند گفت من شیرموز هویج میخوام ماهم همه خندیدیم گفتیم شادی برو مارو گرفتی شیرموز هویج که نداریم اق کی میتونه شیر موز هویج بخوره گفت به خدا اینجا نوشته بعد دیدیم نه راست میگه همین که دیدیم رو منو سینه دیوار نوشته کلی همه زدیم زیر خنده اخه قبلش خیلی گفته بودیم اره هرکی شیزموز هویج بخوره میمیره واینا... ها ها بعدم اوردن خودش که خیلی ازش تعریف میکرد شادی اما من یه کم خوردم زیاد خوشم نیومد اکثریت بستنی قیفی خوردن تازه کلی هم ریخت رو لباسامون بیچاره مغازه داره فک کنم یه جعبه دستمالشو تموم کردیم همیشه خودم میگفتم اه چقد جلف ولوسن این دخترایی که دسته جمعی جایی میرن ومسخرذه بازی مث قوم مغول اما دیدم خودمونم پاش بیوفته دست کمی نداریم به خدا بعدم اومدم خونه از شب مامان گوشت تو ماست خوابونده بود ظهر کباب بزنم عاشق کباب برگ های خونمونم تو هیچ کبابی مث اونو نخوردم خلاصه اومدم با این که گرم بود هوا وکل مسیر مدرسه تا خونم رو پیاده اومده بودم و.لی رفتم رو حیاتو کباب هارو درست کردم تا پدر بیاد دوتایی بخوریم مامانمم که مدرسه بود تا بعد از ظهر خوابیدم بعدم که بیدار شدم کلی سرم سنگین بود به مامان گیر دادم که بریم خونه خاله بچه هاشو چند وقته ندیدم شایدم دیگه نتونم تا قبل کنکور ببینمک بیا بریم وقتی هم رفتیم امیرعباس که پایین بود امیررضام خواب بود چون میخواسن مامانم اینا زود برنو کار داشتن منم طاقت نیوردم دیگه امیر رضا رو بیدارش کردم دیگه یه خورده باش بازی کردمو رفتیم اما دل کندن ازش خیلی سخت بود ولی خب بالاخره بلند شدم میخواسیم بریم بازار کادو روز پدر بگیریم من پیشنهاد دادم واسه داداش گلمم یه کادو بگیریم طبقث معمول مامان بی محبتم نسبت به همه مخالفت کرد اما من گفتم هرطور شده میگیرم باپول خودم کل بازارو زیرو رو کردیم اخرم اون چیزی که میخواسم نشد البته یه پیرهنو خیلیپسند کردم اگه مامانم پارازیت ننداخته بود میخریدم عالی بود به خدا هی گفت زیشته جلفه اه اه گاهی تا مرز جنون ازش شاکی میشم خلاصه یه پیرهن واسه بابا ومجتبی گرفتیم مال بابا رو وقتی رفتیم خونه بش دادم کلی خوشحال شد مجتبی 10 شب اومد از تهران اولش رفتم استقبالش گفت چی شده ازین کارا میکنی!؟ گفتم خب دلم برات تنگ شده بود بعدم گذاشتم یه ساعت بعد وقتی هیچکی نبود رفتم پیشش گفتم چشماتو ببند وکادو رو بش دادم من خودم خیلی دوست دارم وقتی انتظار کادو ندارم یهو یکی بم کادو بده واقعا سوپرایز میشم مخصوصا اگه چیزی باشه که خوشم بیاد که دیگه هیچی ولی متاسفانه تا حالا هیچ کی برای من این کارو نکرده وتا حالا قشنگی اون لحظه رو تجربه نکردم اما میدونم که چقد لذت بخشه واسه همین خواسم اقلا داداش جونم این لذتو حس کنه این روزا میخوام خیلی بش محبت کنم که یه وقت حس نکنه تنهاس بدونه من پشتتشم باهاشم وهمیشه میتونه تحت هر شرایطی رو من حساب کنه تازه یه نامه هم راجع به همینا نوشتم واسش اما اخر سر پشیمون شدم ندادم نامه هه رو گذاشتم تو کشو داداشم خیلی برام مهمه قهرمان زندگی منه منم نمیخوام بذارم قهرمانم شکست بخوره جونمم میدم براش تا همیشه موفق وپیروز باشه تا همیشه قهرمان من باشه ولی حیف لباسه کمی تنگش بود حالا باید یه فکر چاره ای براش بکنم ولی قشنگه خدایی امروزم که هیچی درس نخوندم فردام قلم چی داریم ولی خب یه ماه دیگه رو میخام بترکونم دیگه حالا هرچی میخواد بشه راسی روز پدر مبارک با همه پدرای خوب دنیا وبابا بزرگای مهربوووووووووووووووووووووووووون که عاشقشونم من بویزه بابا جون خودم تنها امید زندگیم وبابا بزرگای مهربون خودم ایشالا صد ساله باشن وهمیشه سایه شون بالا سرم من عاشق بابامم اینو همه میدونن حتی خود مامانمم میدونه که من بابامو بیشتر از اون دوست دارم البته تقصیر خودشه بی خیال دوباره نمیخوام حرفای ناراحت کننده بزنم فعلا بچه ها باید بشینم تا 11 ام درس نخونده ها رو تمام کنم تا ببینیم چه خواهد شد فعلا دعا یادتون نره راسی روز تو هم مبارک!!! [ پنجشنبه دوم خرداد 1392 ] [ 13:28 ] [ دکترمحیا ] [ ] سلام
امروز کارنامه ای در کار نیست اول غیبتمو امروز کردم امروز قرار بود برم تا دیشب ساعت 12 که تصمیم گرفتم نرم اخه دیشب یهو خیلی اعصابم سر همین کنکور لعنتی به هم ریخت که خیلی عقبمو درسام مونده واینا حس میکنم هیچی بلد نیسم حتی اونایی که قبلا خونده بودمم یادم رفته خلاصه دیشب بعد از کمی گریه و سه صفحه نوشتن برای یه بی معرفت رفتم خوابیدم هیچی هم درس نخوندم اخر خدا اخر عاقبتمونو بخیر کنه خیلی حس ترس مبهمی دارم شنبه هم امتحان زیسته از 11 فصل 6 تا رو خوندم 15 نمره ازمونو یعنی اما حس میکنم حتی زیستمم که خوبه قراره تو کنور 50 درصد بزنم خلاصه خیلی حالم گرفتس بچه ها خداکنه شما مث من نباشید اما خب دست پا شکسته دارم ادامه میدم این مسیرو مث جانبازی که پاشو قطع کردن ولی سینه خیز میره تا هدفش برای تو: آگه دیدی پی ام هامو خواهشا بجواب خیلی حالم گرفتس باید بات بحرفم تا بازم یه چیزایی برام فرق کنه خداجونم منو وا نذاری ها آرزوی چهار سالم کمتر از دوماه دیگه جلو روم میخواد پر پر بشه قوربونت برم نذار جلو چشام خاکش کنن نذار حسرتش یه عمر بشه عقده دلم کمکم کن خداجونم من میدونی خیلی کثافتم خیلی از خودم بدم میاد اما تو دوسم داشته باش لطفا........ التماسا دیشب لیله الرغایب بود خداجون چار ساله من دارم این ارزو رو بت میگم میگم که چی میخوام از وقتی خودمو شناختم این آرزو بام بود اما الان حس میکنم خودم کردم که لعنت بر خودم باد خودم نکردم اونی که منو به ارزوم میرسونه فقط قبول شم خدا هرجای هرجا که نه اما یه جایی که بشه با ارامش زندگی کردو میرم ممن پای قولام هسم تو هم کمکم کن قول میدم هیچ کدومش یادم نره بچه ها بازم دعا کنید خیلی بیشتر از قبل دعا کنید [ جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 14:15 ] [ دکترمحیا ] [ ]
[ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 ] [ 23:25 ] [ دکترمحیا ] [ ] خداوند از ما آدما انتظار کارای بزرگ نداره بلکه دوست داره همین کارهای کوچیک رو فقط با عشق انجام بدیم!!! [ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 12:43 ] [ دکترمحیا ] [ ] سلام این دفعه واقعا امیدی نداشتم که ترازم این بشه چون اصلا نخونده بودم از یکشنبه شروع کرده بودم ولی حالا بدک هم نشد فیزیکمو بیشتر انتظار داشتمتازه باید 100میزدم فیزیکو اینقد حرص خودم کردم که بازم دوتا خظای کوچیک گند زد به 100 درصدمبازم اون بیماری لاعلاج درمان نشدو نوشته اگه غلط نداشتی 6400میشدی ای خداااااااااااااااااااااااااااا بچه ها برام دعا کنید این دوهفته رو خوب ببندم چون 27 ازمون سنجشه باید خوب بدم جمعه دو هفته دیگس امتحانامم از دوشنبه شروع میشه اولیشم ریاضیه طبق رسم هرسال باید تو سر زنون ریاضی بخونیمیکشنبه هم قراره بریم خونه آسی خانم ریاضی بخونیممنو زهرا وآسی مریم خانمم که رفته پی میثم خان دیگه تو هوای درس نیسای خدا عقلش بده ما که هرچی نصیحتش کردیم به جایی نرسیدخدایا خودش عقل سرش بده برای تو:از دستت ناراحتم شاید زیادشایدم کمخودمم نمیدونم!درصد فیزیک رو حال کردی؟؟تلاش خودم واقبالی جون نتیجه دادواقعا ازش سپاس گزارمدم هرچی زارچیه گرم!!!!!!!!!!!!!!!!!! ههههههههههبه امید موفقیت همه کنکوری ها راسی به طرز عجیبی از زهرا جلو میزنم تو هر آزمونی همیشه منتظرم ترازش خیلی بالاتنر از من بشه ولی......نمیدونم شاید بخاطر اعتماد به نفس پایینمه همیشه فک میکردم ازش بهتر بشم خیلی خوشحال میشم اما دیدم نه اینظوری نیس واقعا ناراحتم براش میخوام باهم بجایی برسیم عین دوتا دوست نه دوتا دشمن زیر آب زن من همه افکارای اشتباه رو گذاشتم کنارو به خدا تکیه کردم بقیه اش هرچیه که اونی که اون بالاس واسم نوشته خدای خوب حافظ همه مون باشه !!! [ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 16:19 ] [ دکترمحیا ] [ ] سلاممممممممممم
باالاخره بعد اون همه اشک با خبرای خوبی اومدم امروز مسابقه استانی تفسیر بود اول کتبی داشتیم طبق روال هر سال که نامردا هیچ وقت از عربی های قواعدی که توپا ورقی کتاب هست در نمی آوردن ولی امسال 3 تا سوال از اونجا بود اولش که گفتم ج نمیدم چون نمره منفی داشت ولی بعدش گفتم بذار بدم اخه دیدم تو یه سوال تونستم دوتا رو حذف کنم بین اون دوتام شکی زدم ماشالله عربی منم که قوی هست همچنان خلاصه از اطلاعات عربی هم کمک گرفتمو بین ما استفهام وموصول شک داشتم میدونسم ما موصول به معنی انچه هستا ولی ما استفهام جنبه سوالیش یادم رفته بود که یهو یاد حرف اقای عربی افتادم تو کلاس وهمنین یاد حرف خانم ادبیات راجع به آرایه استفهام انکاری که سوالی هس که جواب نداره به این نتیجه رسیدم که جنبه سوالی داره فک کن تو یه ثانیه ذهنم تا کجاها پرواز کرده ها میگفتن آدمیزاد موجود عجیبیه ولی فک نمیکردم در این !!!! خلاصه اقا وقت نمازو نهار شد که مارو صدا نزدن تا 5 بعد از ظهر که دقیقا آخرین نفری بودم که تفسیرم رو اراءه کردم بعد هم نامرد داوره چشم میدوخت تو چشمم که حواسمو پرت کنه دست پاچه شم اشتباه بگم منم کم نیوردم اتفاقا چشم دوختم تو چشمش وقاطعانه تر توضیح دادم که بگم هرچی میخوای نگاه کن کم نمیارم اخر سرم که تموم کردم تا یه دقیقه نفهمیده بود که سخن رانیم تموم شده همچنان محو من بود(تعریف از خود نشود البته) بعد هم گفت خانم اکبریان یه لحظه تشریف بیارید منو بگو مردم گفت اینجا فاعل بوده گفتی مفعول دقت کنید بهش اینو میگم واسه (مرحله بعد)رعایت کنید وگرنه عالییییییییی بود خیلی عالی بود همه چیز را گفتید همین که گفت مرحله بعد من گفتم چی؟؟ چی فرمودین؟؟ خندید وفهمیدم این گیجیم از خوشحالیه گفت هیچی عزیزم بعدا میفهمی اون یکی داوره هم گفت ماشالله شما چند ساله تفسیر کار می کنید منم خیلی مودبانه عین این بچه سر به زیر ها گفتم من از اول دبیرستان تو این رشته بودم وکشوری هم رتبه شدم.!!!! خلاصه اون لحظه خیلی حس خوبی بم بخشیده شد همه انرزی مثبت های دنیا بم داده شد کشوری قزونه بعد کنکور یه مسافرتم که اوکی شد از فردا دیگه سگی خوندن برا کنکور شروع میشه واقعا خوشحالم میدونید گاهی حضور بین این بچه های قرآنی با اون مقنعه های چونه دار وساق های دست برام خوبه گاهی بیبینم آرامش خاصی تو وجودشونهه وهمه این ادم مذهبی ها بد نیسن وقتی تو جمع این مسابقات بودم تا حالا هر دفعه اش حس میکردم که یکی دیگم یه انسان دیگه یه زندکی دیگه انگار تولد دیگه اصلا این محیا نبودم هر سال همین حسه با بودن تو اون شرایط عابدو زاهد میشی وبا فاصله گرفتن کم کم دوباره پلید امروز فهمیدم که خدا واقعا دیگه بخشیدتم وبام آشتی کرده اخه پارسال سر همین تفسیر زد تو دهنم که بم نشون بده دارم راهمو اشتباه میرم مجازاتم کرد ونشونشو یعنی همین تفسیرو که تنها خط معنوی زندگی منه رو ازم گرفت ولی امسال این مذدال افتخار رو دوباره بم بخشید اخر از همه دوست دارم سه تا دعایی که اخر تفسیرم امروز کردم رو وایده اش از خودم بوده رو بنویسم یه توضیحی بدم اینکه دو دعام از بنی نضیر حرف زدم که یک طایفه یهودی بودن در زمان پیامبر که البته توضیحات بیشتریشون رو اگه دوست داشتین ذیل ایات مبارک سوره حشر مطالعه کنید سپاس... خدایا دست هایمان خالیست به سوی تو درازش میکنیم از تو میخواهیم سعادت وخوشبختی را... نه فقط برای خودمان! بلکه برای همه مسلمانان جهان از تو می خواهیم ای خدای بزرگ ما بنی نظیر را خواندیم تاریخ را ورق زدیم وامروز اینجا از تو میخواهیم که مارا گرفتار شیاطین زمانمان نکنی ای خدای مهربان از تو مخواهیم ظهور یگانه مهدی موعود عج باشد که رستگار شویم! فعلا دوستای خوبم من با دعاهاتون جون میجگیرم دعا یادتون نره بوس! اهان راسی راجع به فیء که نوشتم به عنوان عنوان پست فیء یعنی روجوع وبازگشت وچون امروز اون نشانه ای که میخواسم بم بازگشت بهتر دیدم که این عنوان رو فیء بر( وزن شیء)بذارم... [ شنبه هفتم اردیبهشت 1392 ] [ 21:26 ] [ دکترمحیا ] [ ] امروز وبه عبارتی از دیروز بامداد داغون وپزمرده شدم
افتضاحی بالا اوردم امروز خونه مامان جان که نگو جلو همه زدم زیر گریه خیلی سعی کردم اشک هام آروم ومخفی باشه اما نشد این طور مواقع خیلی ضایع ام آبروم رفت جالب اینکه همه فک میکردن به خاطر حسودی به منا(دخترخاله جونمه) اما به خدا این نبود وبین اون همه غم یه لذت مبرا از تفکرات پوچ دیگران بهم آرامش داد وتک تک این اشک ها به حال خود تنهام ریختم به خاطر خالی بودن وپوچ شدنم قرار نبود تا فردا اپ کنم اخه فردا مسابقه تفسیر قرآن دارم ومیخواسم با خبرای خوب بیام اما حالم افتضاح شد ونیاز داشتم به این جا آهنگ جدید که گذاشتم این روزا همدم من شده اتفاقا دیشبم دانلودش کردمو برای اولین بار شنیدمش واقعا حرف دل خودمه ادامه مطلب حال دیشب منه حالی که خیلی روزنه ها رو بم نشون دادو چشام رو باز کرد خیلی منو به خودم شناخت من از اشکام خیلی چیزا یاد میگیرم وامروز هم خیلی چیزا یاد گرفتم ادامه مطلب منم من که از تو خالی ام .... خواستید بخونید این منم منی که از من پر واز تو خالیست پوچ پوچ درست مثل تقدیری از جنس خودم ادامه مطلب [ جمعه ششم اردیبهشت 1392 ] [ 14:54 ] [ دکترمحیا ] [ ]
امروز یه بیماری لاعلاج کشف کردم اونم غلط زدنه اخ که چقد اتیشی میشم میبینم که میتونسم مثلا 6400 یا6500بشم ولی بخاطر غلطام!!! اه تازه این سری ارادم کرده بودم که غلط نزنم ذات آدمیزاد ها عجب چیزیه من که کلا در خودم در عجبم نگران زهرام نگران داداش مجتبی هم هسم به شدت مشکل زهرا رو که دوتایی حل میکنیم نمیذارم اخر کاری شل بذاره وبه خواسته ها وارزو هامون لطمه بزنه ما باید باهم بریم پزشکی اونم یه دانشگاه که تو شهر غریب تنها نباشیم قوربونت برم خدا از وقتی با همه خوب شدمو نظرمو نسبت به همه مثبت کردم ودرس هم به دیگران یاد میدم همه چی خیلی خوب شده ممنونتم ببخش که اون موقع اشتباه کردم همه چی درست میشه میدونم که تو با منی به قول دکتر ابراهیمی عزیز قسمت هرچی باشه همون میشه منم میخوام تلاشمو بکنم ومیدونم تو هیچ وقت برای بنده ات بد نمیخوای اینو به عینه تو اتفاقای اطرافم این روزا میبینم فعلا دوستان کم اومدن ها رو ایشالا بعد کنکور جبران میکنم (اخ چقد سرم درد میکنه) سوتی:امروز باید ادبیات پیش100 میشد ولی به خاطر خر بازی خودم گزینه درستو پاک کردم کردم غلط فیزیک پیش هم باید 70 میبود حالا سوتی این فیزیک جگر سوز تزه فک کن !10 به توان 6 ضرب در 10 به توان منفی5 میشه 10 من خر یه لحظه حواسم پرت شد الکی یهو چشمم تو گزینه 1 خورد به 1دهم زدم این اه اه سر این که خیلی حرصیممممم وگرنه تراز فیزیکم 7000 بود به امید تراز 7000 کلی ایشاالا
[ جمعه سی ام فروردین 1392 ] [ 19:55 ] [ دکترمحیا ] [ ]
ممنونم خداجونممممممممم سپاسسسس آزمون بعدی بیشتر تلاش میکنم نمیذارم این لطفت بخوابه قوربونت برممممممممممممم خدااااااا جواب اشکای اون هفته مو دادی دم این ادبیات وزیست گرم عاشق هر دوشام واقعا منو اینا نجات میدننننن برای تو... دیدی چقد اومدنت مثبت بود مرسییییییییییییییییییییی واقعا عاشقتمممممممممممممممممممممم حالا دیگه رفتم تو خط تهران قبولیدن اوف خدا چه لذتی داره زحمتات نتیجه بده
[ جمعه شانزدهم فروردین 1392 ] [ 15:34 ] [ دکترمحیا ] [ ] سلام مرسی که اومدی واقعا واقعا بی نظیر بود خوشحالم کرد بهترین عیدی امسال بود این پست با همون رمزیه که گفتی نترس من به حرفت گوش میدم بدون شماره هس ولی حرفای مهمیه حتما بخون وبگو که خونی ممنونم ازت... ادامه مطلب [ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392 ] [ 13:46 ] [ دکترمحیا ] [ ]
امروز به یقین رسیدم که روز بعد از کنکور خودمو میکشم مطمئنم اینکارو میکنم حالا بببیند من اگه پزشکی قبول نشم دنیا برام تمومه میدونم همه میگن درس همه چیز نیس ولی واسه من که هیچی ندارم خداست الهی بمیرم برا خانوادم کاش میمردمو منا نداشتن که خفتشون شم بابام بجای اینکه دعوام کنه حتی بم پول میده که ناراحت نباشمو گریه نکنم وبه مامانم میگه منو ببره بیرون خریده لعنت بهت محیا لعنت بهت کاش ممیردی که وجودت هیچ منفعتی برای دیگران نداره
[ چهارشنبه هفتم فروردین 1392 ] [ 20:11 ] [ دکترمحیا ] [ ]
امروز سال تحویل بود
جالبه همیشه تو این روز یه حس عجیب غریبی باهامه ولی قشنگ بود لحظه سال تحویل برا خیلی ها دعا کردم برا خیلی هایی که شاید تو ذهنشونم نخوره که منو دعا کنن خیلی هایی که شاید لحظه سال تحویل کنارم نشسته بودن ولی فقط به فکر خودشون بودن بی خیال رسم زمونه همینه دیگه خب اول از همه بچه ها دوستای گلم سال نو شما مبارک به قول اقای فامیل دور صد سال به این سال ها هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز واما... سال 91 خیلی زود برام گذشت به طوری که اصلا حسش نکرده بودم تا حالا تو عمرم نشده بود این حسو داشته باشم که سالی زود گذشته شاید پر گناه ترین سال زندگیم بود ولی خب تموم شد امسال سر سال تحویل توبه کردمو قرار هامو باخدا جون گذاشتم تو دلم داشتم زار زار التماسش میکردمو باش حرف میزدم بش قول جبران دادم قول مث دیگران نشدن رو دادم سال 92 سال مهمی تو تاریخ زندگی من قراره بشه 91 تموم شد با همه بدیاش وخوبیاش ثبت شد تو دفتر زندگی خدا بی خیال بذارید از تازه ها بگم اول از همه میخوام به چندتا عزیزی که واقعا برام عزیز هسن تبریک بگم به بابام به مامانم وبه برادرم که این روزا شاید کمی ازش دلخورم ولی همچنان برام عزیزه پاره تنمه من نمیتونم ولش کنم حتی اگه شمشیرو از رو برام ببنده من تا آخرین قطره خونمم رو بش میدم تا خوشحال باشه فقط کاش میدونسم چی اینروزا اینقد به همش ریخته کاش میشد باش بحرفم وآرومش کنم کاش میفهمیدم کی داداش خوش قلب منو تبدیل به یه آدم خودخواه وخود بین کرده تا ابد ازون ادم لبریز کینه میشدم ودلم میخواس از بین ببرمش از آدمای خودخواه خیلی بدم میااااااااااااد دست من بود اعدامشون میکردم یعنی چی اینقد خودتون رو میگیرد که چی مگه چیت بالا تر ماست اخه تو هم مث مایی بنده خدا بی خیال........... امسال خیلی ها از لیست تبریکات من حذف شد وبه جای اون خیلی ها یه نفر اضافه شده که خیلی برام عزیزه امیدوارم اقلا برا یه بارم که شده بیادو اینجا رو بخونه برای تو: تو که عزیزی تو که هروقت حافظ میگیرم امکان نداره که بگه اون فقط به خاطر تو رفته ولی به زودی پیشت بر میگرده تو که عکست رو دیوار اتاقم مایه افتخارمه با اینکه نیسی اما همیشه صدات تو گوشم خنده هات یادته میگفتی لادن پشت در اتاقه؟؟ بی خیال قبلا هم بت گفتم برا چی دوستت دارم نه برا اینکه برا خودت کسی میشی نه برا سادگیت که با رفتنت تو اون شهر بزرگ ازت دزدیده شد حتی تو رو ازم گرفت اما من همون پسر ساده رو تو قلبم دارم وباش زندگی میکنم کاش پارسال بود مث من بودی بام حرف زدی یادمه پارسال عید یه شب با منا رفتیم کفش خریدیم شب از تو داشتم بهش میگفتم وقتی منا رفت خونشون بم زنگ زدی بعد از چند ماه کلی ذوق کردم باورم نمیشد خودت باشی همون شب بود که فهمیدم دوستت دارم گفتی بم زنگ میزنی بعد کنکورت گفتی همراهم میای قدم به قدم این زندگیو اما رفتی بی معرفت ولی اینجا برات نوشتم که بدونی به یادتم چه قد اهسته عاشق شدم حتی خودمم نفهمیدم اما الان دارم ذره ذره اتم به اتم این عشقو دفن میکنم مواظب خودت باش هرجا که هسی سال خوبی داشته باشی کاش امسالم مث پارسال بم عیدی بدی فقط یه نظر ...بم بگو که خوندی بم نیرو بده ببین ترازمم دارم میارم بالا همه شب در امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایی بنوازد اشنارا اگه این متنو خوندی بم بگو از نگرانی بیرونم بیار یادته یه بار 3 صبح بم اس زدی که دوستت دارم اولین دوستت دارمو اون شب بم گفتی من کلی متعجب شدم بت گفتم چرا ؟؟ گفتی چون نوشته هات پاکه گفتی چون متفاوته کلی نوشته های وبلاگمو قبول داشتی من خودمم محیام همین نوشته ها محیاس پس اگه هنوزم قبولشون داری بم بگو نذار قلبم ذره ذره دوریتون هضم کنه ...................................................................... بهتره برم براتون ارزوی موفقیت میکنم امیدوارم همه سال خوبی داشته باشیم کنکوری های عزیزم براتون کلی دعا کردم یادت نره اگه خوندی نظر بدی ...
[ چهارشنبه سی ام اسفند 1391 ] [ 22:57 ] [ دکترمحیا ] [ ]
ترازم 6200 شده
ازش راضی نیسم ولی برای شروع خوبه هرکاری میکنم نمیشه کارنامم رو بذارم این جا نمیدونم چه مرگش شده تا شب سعی میکنم حتما بذارمش ولی عمومی هامو این سری خیلی گند زدم 7 فروردین حتما باید 6500 شم امروز فهمیدم که اره اگه درسیو واقعا درستو خوب بخونم میتونم حتی اگه فیزیک باشه که روزی سرطان کارنامم بود تو این آزمون ترازش شد 7000 ها هااااااا خداجونم شکرت فردام با زهرا میریم کتابخونه .......... کتابخونه امام علی........... ------------------------------------------------------------------------------------------------ اینم از بهترین کارنامه من تو تمام زندگی کانونیم ایشالا 7 فروردین میرسه به 6500 خدایا خودت کمکم کن قبولت دارم درصد فیزیکم اینو میگه زهرام شده6391 دوتایی ایشالا پیشرفت میکنیم باهم پزشکی قبول میشیم خبر خوب جدیدمم اینه که تو انتخاب رشته ی کانونم یه پزشکی علاوه بر دامپزشکی ها اضافه شده جای خوبی نیس پزشکی جیرفته ولی خب کم کم میام بالا ممنون خدا امروز بازم خنده قشگ بابام وبرق چشای خوشکلشو دیدم واقعا شکر شکررررررررررر انرژی گرفتم برا کل نوروزممممممممم بهترین عیدی بود که تا حالا گرفتم
[ جمعه بیست و پنجم اسفند 1391 ] [ 16:52 ] [ دکترمحیا ] [ ] سلام
امروز چه روز عجیبی بود از صبح که ساعت 8 با خیال راحت پاشدم وبرنامه ریزی کردم واسه درس خوندن وبا خوشحالی که چه خوب یه روز دیگه ازون مدرسه مزخرف رو پیچوندیمم یهو دیدم گوشی مامانم داره زنگ میزنه شماره مدرسه بود وای وای بعدشم شماره خونه گرفت ومن ج ندادم تا اینکه زهرا دوستم زنگید گفت خانم مدیر زنگ باباش زده دعوا که چرا نیومده وخانم زبان گفته هرکی نیاد کتبی بده نمره صفر بش میدم خلاصه گفتیم باشه زهرا جون خیالی نیس نیم ساعت وقته زودی بخون 9بریم مدرسه بدیم امتحانه رو حالا خدارو شکر من زبانم خوبه رفتیم مدرسه آزمون دادم ولی خیبلی بچه ها مسخره مون کردن که ضایع شدیمو اینا ماهم پیش نشستیم پس نیوفتم و هی بد بیراه به مدیرو دبیر زبان کتبیه هم سگی سخت بودش ولی من فکر کنم خوب بشم 19 به بالا بعدش جرات نداشتم بگم اسونم بوده چون همه بچه ها خنجرو از رو برام بسته بودن بعدشم با زینب رفتیم کتابفروشی بعد خدافظی کردیمو رفت تو راه چندتا ماهی فروشی بود بوی عید از بوی لجن آب ماهی ها خوب استشمام میشد خیلی با مزه بود من عاشق این روز هام اصلا کلا روز های نزدیک عید خیلی خشه حالا قسمت جالب اتفاقای امروز این بود که وقتی نزدیک خونه رسیدم پیچیدم تو فضای سبز نزدیک خونه نونوا طبق معمول در مغازه نشسته بود یه نگاهی بش کردم همین که سرمو بالا اوردم دیدم یه پلیسه داره با باتوم(یا باتون دقیق نمیدونم) میدوهه طرفم منم خیلی ترسیدم یه لحظه ذهنم هنگ کرد که خدا من چیکار کردم مگه تو همون چند ثانیه همه اون فکر ها زد تو سرم خودمو کشیدم از سر راش کنار به طوری که محکم خوردم به دیوار کلی هم دردم گرفت اصلا نفهمیدم چه طوری خودمو زدم به دیوار بعدش پلیسه از کنارم رد شد ورفتو برگشت دیوانه بعد دیده من همینطوری کنار دیوار ماتم زده رنگم پریده لابد فهمیده بوده چه گندی زده اومد طرفم گفت خانوم طوریتون شده؟ گفتم نخیر با این وضعی که شما دویدی طرفم خیلی هم خوشحال شدم که قراره یکی بیاد کتکم بزنه البته اینارو تو دلم گفتم ها به اون گفتم نه فقط کمی ترسیدم پروپرو تو چشام زل میزنه میگه اره خودمم حس کردم ترسیدی وقتی داشتم از کنارت رد میشدم شیطونه میگفت بزنم تو دهنشا خلاصه داشتم کیفمو از رو زمین برمیداشتم که برم گفت کمک نمیخوای منم گفتم نخیر ممنون شما کمک هاتون رو کردید همون که زهر ترک شدم کافی بود کلی شرمنده شد پسره ولی حقش بود اما بنظرم خودشم قصدی نداشت و از کارش ناراحت شده بود خیبلی نجیب ومودب بود ومعلوم بود ادم سوسول و هیزی نیس دمش گردم خلاصه که امروز فهمیدم چقد خوبه ادم همیشه پاک باشه وکاری نکرده باشه که حتی اگه تو اون شرایطم یکی اومد طرفش محکم وایسه و باعث بشه طرف شرمندش بشه جمعه ازمون دارم راسی یه اتفاق غیر منتظره این هفته این بود که برای اولین بار عربی آزمون رو خوندم هم قواعد هم ترجمه وتستاشم زدم برای شروع بد نبود به قول رها:سبز می مانم اگر نگاهم کنید [ چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 ] [ 19:17 ] [ دکترمحیا ] [ ] این روزا تقریبا خوبم
هرچند یه چندتا ضد حال هایی که میخورم رو بش نیش خند میزنم وبا حالت تمسخر از کنارش رد میشم اما خب ضد حال ضد حاله دیگه هرچی هم بخوای وانمود کنی که غمت نشده اخرشم یه گوشه از روحت رو خراش میده این دفعه فیزیک پیش دانشگاهیم رو خیلی خوب خوندم ودارم میرم واسه 70 زدن ودوتا دینی هامم باید 100 بزنم تا اینجا فقط به همینا فک کردم از زیستای این دفعه ای خیلی میترسم نمیدونممممممم چرا شاید نمره ها ودرصدای خوب زهرام داره بیشتر تضعیفم میکنه اما خب من قول دادم که خوب باشم ودل پاک موفقیت زهرا موفقیت منه راسش منم مث اونم فقط خیلی کم دقتم تنها مشکلم همینه بازیگوشی وسر به هوایی امروز نتیجه مسابقه تقسیر ناحیه اومد اول شده تو ناحیه حالا واس برم استانی گفتم تو عید نیم ساعت وقت میذارم میخونمش روزی اخه کشوریش قزوینه ها ها میخوایم بریم اخر سالی بترکونیم ایشالا با دل خش کنکورمم خوب بدم که تابستونم رویایی شه من بخدا قول دادم که قرآنشو ول نکنم اونم قول داده که کمکم کنه پس همه چی حله دیگه شنبه قراره با زهرا بریم کتابخونه امام علی خیلی میترسم از رفتن به اونجا اخه یه سری خاطرات رو همیشه حیاط ودیوارای اونجا برام زنده میکنن خاطراتی که نه میشه گفت خوبن نه بد اما من فاتحه همه شون رو خوندم دلم برا یه نفر خیلییییییییییی تنگ شده کاش میتونسم برم تهران وببینمش کاش میدونس هر شبم با اون پر میشه با عکس اون جوون خوندن میگیرم کاش میدونس حالا که رفته همه زندگیم شده درصورتی که پارسال خیلی اذیتش میکردمو به قول خودش خیلی مغرور بودم اون اذیتم نکرد گذاشت رفت که له ام کنه کاش فقط میومدیو یه بار این متنارو میخوندی کاش یه بار دیگه صداتو میشنیدم تا بگم چقد راجع بم بد فک کردی کاش میفهمیدی که.... اگه خدا بخواد تهران قبول شم میامو تو چشات زل میزنمو این حرفامو میگم تا بدونی که محیا....بی خیال خوش باشی نفس بدون برات خیلی کارا دارم میکنم خیلی عوض ها شدم حتی اگه این خیال خوش که تابستون بازم برمیگردی پیشم یه خیال محو باشه حتی اگه اینکه فک کنم گاهی میای اینجا که وضع درسیمو بدونی یه پندار نامرءی باشه بازم من عاشق این خیالم وبه امیدش درس میخونم به امید خواب تو چشمامو با یه چک تو گوش خودم میخوابونم که تابستون با دست پر سرت داد بزنم که چقد تنها بودمو چقد بد رفتی اما من قوی مقاوت کردم بی خیال برم فیزیک بخونم میخوام بت ثابت کنم منم میتونم فیزیکمو 70 بزنم مث تو مواظب خودت باش نذار روحم زخمی بشه اینروزا انزیم های غشای روحم کم شده وشکننده درست مث گلبول های قرمز خونمون شبت بخیر گلبول قرمزم ---------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ ن:برا آزمون این سری چندتا هدف گذاری میکنم که جمعه کارنامه زدم شمام ببنید که به هدفم رسیدم یا نه دینی پیش وپایه100 عربی:40 شیمی پیش80 شیمی پایه70 فیزیک پیش70% اینارو حتما میخوام بزنم بقیه هم رو زیستاس که اینباری پری خوب نخوندم اما خب باید 70 -80 بزنم حتما وفیزیک پایه که اگه بشه 40-30 بزنم این سری دیگه6000خورده ای بشم فعلا دوستان .... [ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 ] [ 23:50 ] [ دکترمحیا ] [ ]
امروز ساعت ریاضی رو پیچوندم رفتم تو نمازخونه درس بخونم
حوصله ریاضی نداشتم اولش زنگ تفریح بود بعد خیلی بچه ها تو نماز خونه بودن نمیدونم چراخلاصه یه دختره که من تاحالا زیاد تو مدرسه ندیده بودمش یهو دیدم داره میاد طرفم منم اولش گفتم نه بابا این که با من کاری نداره اصلا به من چی ربطی داره که بیاد بام بحرفه یهو دیدم نه اومد کنارم نشستو گفت خانم دکتر داری درس میخونی؟؟ چی میخونی؟؟ منم گفتم اره دارم زیست میخونم دیگه دیدم حرفی ندارم گفتم خوبی عزیزم بعدم گفتم دومی؟؟ گفت اره کلاس نداریم زیست داشتیم وخانممون خیلی مزخرفه واینا منم یه لبخند بش زدم گفتم اگه اشکالی داشتی بپرس ازم بعدش گفتم حسابی داری درس میخونی که دکتر شی اره منم گفتم نه بابا منکه قبول نمیشم گفت چرا میشی من به مامانمم گفتم محیا دندون پزشکی قبول میشه حالا فک کن دختری که من اولین بارم بود باش میحرفیدم اینو بم گفت منو بگووووووو چشمام از حدقه زده بود بیرون بش گفتم به مامانتم گفتییییییییییی؟؟؟گفت اره !!! گفت من مطمئنم که میشی بت ایمان دارم که میتونیخیلی حرفاش برام عجیب بود عین تو فیلم ها که خدا یه نفرو میفرسه که امیداوریت بده ودلتو اروم کنهمنم بش گفتم ممنون لطف داری وتورو خدا برام دعا کن خیلی میترسمممممنمیدونم همچنان فکرم بهش مشغولهشاید امروز با این همه اعصاب خوردی فرشته نجاتم شده بودلعنت به این اصفهانی ها که ابمون رو خراب کردنامروز از تشنگی مردم تو مدرسه میگن این اب ها بخورن وبا میگیرن خاک بر سرا باید دارشون بزنن ابو رو ما بستنفاضلاب تصویه شده میخوریم انگارواینکه امان از دست مامانم از دستش دیووووووووووووونه نشممممممممممم خوبهههههههاووووووووف تحملش گاهی واقعا خیلی سخت میشه دلم یه مامان خوب وفهیم میخوادکه هیچ وقت نداشتمخب دیگه فعلا بچه ها دوستتون دارم [ چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 ] [ 14:8 ] [ دکترمحیا ] [ ] این روزا خیلی به عقب نگاه میکنم
به دوسالی که تو بی خبری گذشت و الان مث خوره داره همه وجودمو تخمیر میکنه اما من میدونم قوی تر از این حرفام ایمان دارم اگه خدا یه ترسیو تو دلم میندازه خودشم کمکم میکنه اگه یه ارزویی بهم هدیه کرده حتما میدونسته که من میتونم بش برسم اما واقعا این روزا دلم به درس نمیره دلم برا فاطمه هم تنگ شده کاش میتونسم بش بزنگمو آرومم کنه هرچند روم نمیشه اخه حس میکنم دیگه حتی اونم قبولم نداره بی خیال خدا خودت خواسی که من تنها باشم اولشم نباید این تنهایی رو خراب میکردم نباید خلوت دوتاییمون رو با یه اشغالی که به اشتباه هدیه تو گرفتمش پر میکردم چقد دوسال پیش از دادن اون هدیه ازت شکر کردم غافل ازین که شاید داشتی بم میخندیدی به حماقتم که چقد نادونم که فرق هدیه تو رو با اون نفهمیدم من صادق بودم همیشه هستم خواهم بودم الانم اصلا ناراحت نیسم که چرا خیانت نکردمو صادق بودم چرا بم خیانت شدو فراموش شدمو همچنان صادق وساکت موندم مث امام علی که بش خیانت شد و ولی سکوت کرد ولی اقا کجا ومن کجا شکرت خدا اینروزا ذهن درهمم رو فقط عروس قران تو آرومش میکنه سوره الرحمانت با صدای استاد پرهیزگار دلم رو نوازش میده همه سختی هایی که دیدم رو یادم میبره همه تنفرو کینه ای که شاید گاهی توم رخنه میکنه را پاک میکنه خودت کمکم میکنی میدونم که هسی وازون بالا نه ازهمین پایین زیر گوشم تو رگ گردنم هوامو داری سر آزمون چند بار دستمو گذاشتم رو گردنمو حس کردم که باهامی وبا انرژی به سوالایی که بلد بودم جواب دادم ترازم بالا نرفت اما حس کردم 7000شدم خیلی پیشرفت کردم تو ذهنم اخه تازه دارم راه هارو پیدا میکنم وقلق زیست خوندنمم یادم اومده تازه فهمیدم این مشاورا برا خودشون تز میدن روش صحیح مطالعه روش صحیح مطالعه من روش خودم خیلی هم باش حال میکنم هرکس هم میخواد بگه غلطه بگه به من میسازه ونتیجه میده . . . . اگه دیدی وسط یه مشکل بزرگ تنها موندی به خاطر این نیس که دیگران دوستت ندارن به خاطر اینه که اونا مطمئنن که تو ازپسش بر میای این تویی که به خودت شک داری...
[ شنبه دوازدهم اسفند 1391 ] [ 12:20 ] [ دکترمحیا ] [ ] خوشمان می آید اراده کنیمممممممم صد تا رستم را حریفیم
ولی نمیدونم چرا این ریاضی فیزی ک نمیتونم بزنم له اش کنم بزنم تو گوشش اق اق فاطمه خانوم دیدی زیستمو خوب کردم اما خب جا داشت7000 بشه آزمون بعدی میزنم تو دهنش خون بالا بیاره غمت نباشه اوف این ریاضی فیزیکا واقعا رفته رو نرو منم ادمی شدم که کلا باید خودم بخونم تا بفهمم کسی برام بگه نمیفهمم برا همینه زیست شیمی خوبه ریاضی فیزیک افتضاح امروز کمی گریه کردم اما خب همش به خودم به خاطر زیستو شیمی دلداری میدم و دینی که فداش شم 100 شد ایشالا تو کنکورم 100 میزنم اخه میدونی من این مسابقه تفسیره خیلی کمکم کرده که بفهمم دینی رو چطوری واس بخونم واینه در واقع یه جورایی همون تفسیره دیگه خب فعلا بچه ها هفته بعد پر تلاش تر ایشالا به امید 7000000000000 خیلی خوب دیه خشو خوبو خوشکل باشت ایشالا یا بو قول فاطمه یلوک به سلومتی همه بچه کنکوریوکاااااااااا لهجه یزدیم تو حلقممممممم
[ شنبه دوازدهم اسفند 1391 ] [ 0:39 ] [ دکترمحیا ] [ ] سلام
خوبم... فردا مسابقه تفسیر دارم مرحله ناحیه ای امروز فهمیدم که چقد شنیدن صدای آیات قرآن با صدای استاد شاطری بم آرامش میده واقعا عالیهههههه انگاری همه غم هات یادت میره ومیری تو یه دنیای دیگه برام دعا کنید راسی تصمیم گرفتم دین وزندگی رو تو کنکور 100 بزنم نشد دیگه 90 بزنم اخه دینی ام خوبه بعدشم من که رتبه کشوری تفسیر قرآن دارم اصلا زشته که صد نزنم دینی هم همون تفسیره دیگه تو ازمون قلمچی جمعه ببینم میشه 100 زد حتما میشههههههه چرا نشه فعلا دوستان...
[ سه شنبه هشتم اسفند 1391 ] [ 16:51 ] [ دکترمحیا ] [ ] |
|||||||
|
[ طراح قالب: آوازک | Theme By Avazak.ir | rss ] | ||||||||