زندگی یعنی هموگلوبین

تنفس چیزی فراترازباورتوست!چیزی فراتراز یک هموگلوبین...

با توکل به نام اعظمش...

 

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

[ پنجشنبه بیستم آبان ۱۳۸۹ ] [ 18:0 ] [ محیا ] [ ]


خدافظ آرزوی محیای من!

برای همیشه بستمش!


سلام

قرار بود وبم رو حذف کنم ینی واقعا یه همچین تصمیمی داشتم دیشب ولی صبح که پاشدم دیدم نمیتونم دیدم اینجا مث یه تیکه ای روح من شده یه قسمتی از محیا شدنم شده!

مث بچمه من پرورشش دارم خاطرات خوب و بد زندگیمو از وقتی که خودمو شناختم توش ثبت کردم !

اینه که دیدم اگه نمیخام چیز جدیدی اینجا بنویسم دلیل نمیشه گذشته رو هم بزنم نیستو نابود کنم !

گذشته ای که با چه شوخی نوشته شد یا گاهی با چه غصه هایی 

بماند همه اش بماند 

فقط همینو میدونم که به شدت آدم ساده ای هستم به ادمایی اعتماد کردم این روزا که مث یه جزیی از خودم دوستشون داشتم ولی جواب دوست داشتنم خیانت شد دو رویی و ....


بماند اونقد دلم پره اونقد پرههههههههههه که این بغض داره خفه ام میکنه! واقعا دارم میترسم 

از ادامه این زندگی از بودن یه عمر با آدمایی که ...بقول مهرنوش گرگن در ظاهر یه بره نازنازی !!!


تا الانشم بد جوری چوب خریت خودمو خوردم اما دیگه بسهههههههههههههههههه دیگه میخام هیچی ننویسم حتی این احساسو


وبلاگ رو میبندم برای همیشه  ! اما خاطراتش رو نمیخام با دست خودم آتیش بزنم !چون این من نبودم که خواستم این وب متروکه شه نذاشتن ! دلمو بد جوری شکستن  اونقدی که حاضرم به خاطرش از مهم ترین پناه گاه زندگیم دست بکشم 


برای همیشه خدافظ دوستای خوبم 

میدونم تو این مدت بدی خوبی زیاد داشتم ولی .... ببخشید دیگه آدمم و جایزالخطا 

امیدوارم تو کنکور موفق بشید 

فک نکنید این وب حذف شد بخاطر اینکه تمرکزم به درس بیشتر باشه و ازین حرفا اینجا هیچ مزاحمتی برای تمرکزم نداشت که هیچ بلکه آرومم هم میکرد اما...


حیفففففففففففففف شد بد جورم حیف شد !


دردم میاد نه برا خودم برا کسایی که صادقانه بهشون عشق ورزیدم ولی .... خدایا دوستت دارم خیلی ازت دور شدم نه؟؟ اینا ارزشش رو نداشت خودمم میدونم که نداشت به ارزش همون اشک هایی که الان دارم موقع ول کردن وبم میریزم قسم پشیمونم !! بدی من اینه که همه رو مث خومد آیینه میبینم مث خودم صاف و یک رو اما ادمات دیگه کارشون از دو هم گذشته دو رو مال قرن 19یا18 بود تو قرن 21 ماشالا همه هزارررررررر رو دارن !



کم کم که بگذره دیگه همه ازش قطع امید میکنن و میبینن که آرزوی محیا دیگه نفس نمیکشه کم کم قالب خوشگلشم محو میشه و تبدیل میشه به قالب عادی و از نظر ها پاک میشه ! جایی که یه زمانی نویسندش چه ذوقی میکرد ازینکه حتی یه کلمه فقط اگه یه کلمه از وبشم میتونس حال خیلی هارو خوب کنه! 


اما الان کسی نیس که حال خودشو خوب کنه!



حلالم کنید لدفا:(((((((((((

دیگه چشام مانیتورو نمیبینه که بخام بنویسم ! (خدافظیییییییییییی)





! finished



[ شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ ] [ 10:22 ] [ محیا ] [ ]


برای مریم عزیز!

[ پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ ] [ 17:1 ] [ محیا ] [ ]


هوای دو نفره ...

سلام

ای حالم بد نیست درسم میخونم مث قبل نه مث اون دوره ی بد شدنمم نه یه چیزی میانه هس!! اما داره خوب میشه کم کم!

یکشنبه صبح با پدیده مشاوره داشتم اونروز صبح داشت برف میومد اونم به چه درشتی!با بابایی رفتیم تو سالن نشتیم تا خودش اومد اولی که اومد یه نیش خند زد گفتم یا علی خدایا خودت بم رحم کن که امروزه که فحش بارون بشم بعد دفتر گزارشو باز کردون چند صفحه اولش به خوبیو خوشی گذشت یهو سرشو بالا اوردو گفت هنوز که بداخلاق نشدم؟؟؟ منم گفتم نه فعلا خوبید!خلاصه دفترو بررسی کردو زیادم خداروشکر دعوا نشدم فقط کمی البته بماند که تقریبا یخودشم رو الکی نوشته بودما ولی ترسم این بود که بفهمه الکی نوشتم 

بعدش یه کم حرف زدیمو گفتم میترسمو من نمیتونم اصلا اعتماد به نفس داشته باشمو این حرفا اونم گفت ترس برا چی از چی میترسی ازین تیزهوشانیا؟؟ میخای قسم بخورم اینا 80 درصدشون از توهم کمتر حالشونه؟؟ فقط به زور معلم سوم راهنمایی اونقد معلم کرده تو حلقشون تا رسیدن اونجا ولی الان بیشتر از تو مطمئن باش تو کنکور موندن ! گفت تو چرا میترسی به خدا دانش اموز خوبی هسی درس خونی پارسالم حیف شدی به خدا اگه میدادنت دست من پارسال میدونسم چیکار کنم که قبول بشی گفت فقط به حرفام گوش بده دختر خوب! 

من میخام موفق بشی دارم دلسوزانه بت حرفامو میگم پس این 5 ماه بازیگوشیبتو بذار کنار!

خلاصه برنامه دادو اومدیم بیرون و بنده خر کیف از این حرف پدیده که تو حیفی به خدا قدر خودتو نمیدونی! تو ماشین برگشتنی یاد حرف آقای ب (مشاوری که رفتم پیشش انتخاب رشته افتادم)که اونم به بابام اون موقع گفت دخترتو حیفه به خدا اگه بره یه رشته الکی بخونه هوشو استعدادش حروم میشه ! 


ولی فک کنم این روزا این خودمم که دارم لگد میزنم به همه چیو همه چیو تباه میکنم !! کلی حرف داشتم واسه گفتن اما نمیدونم چرا هیچ کدوم یادم نمیاد !

میخام بهمن اسفندو خوب بخونم که چند روز تعطیلی عیدم حسابی بم بچسبه و بتونه خستگیامو در کنه!

فقط نمیدونم این روزا چمه همه اش احساس خستگی و کوفتگی دارم حتی وقتیم از خواب پامیشم بازم سرم درد میکنه و خوابم میادو احساس میکنم دو روزه نخوابیدم 

شما نمیدونید چم شده آیا؟؟

چهارشنبه ای وقتی از پله های زیر زمین میرفتم پایین از چن تا پله مونده برسی پایین با مخ اومدم زمین خیلی بد بود پای چپم پیچ خورد خرررررررررررررراب یه صدای تقیییی کرد گفتم استخونش به دو نیم تجزیه شد!از صدای اخ و گریه ی حزن انگیز!(خخ) من همه یهو درو زیر زمینو باز کردن ببینن این جانب چه دردم شده دیدن که بعلهه نقش بر زمین فرموده شده بودم(ادبیات نوینم تو حلقم)

خلاصه بابایی بغلم کردو اوردم بالا اون شب که اصلا نمیتونسم راه برم ولی فردا صبحش خیلی درد داشتم ولی خب اقلا میتونسم به یه زحمتی راه برم الانم پام ورم کرده پایین غوزکشم خون مرده و سیاه شده مث مرد !!

اونقد خوشگل شده خخخخخخخخ

خلاصه اینم از اتفاقاتی که به سرمان امدو اینجا ننوشته بودیم 

 

راسی چند هفته پیش یه سوتی دادم که یادم رفت اینجا بنویسم دلتون شاد بشه 

انصافا این سوتیه سبب نا امیدی یک ملتی از من شد خخخ

کلاس عربی داشتیم من ومهدیه وسط کلاس آقا داشت قواعد توضیح میداد یهو اومد مثال بزنه که اگه سوالو مثلا این شکلی بدن یا اون شکلی همه اش منظور طراح یکیه! برگشتو گفت مثلا بچه ها حضرت عباس و ابولفضلو قمر بنی هاشم باهم چه نسبتی دارن؟؟؟ مام فک کردیم نواس جواب بدیم هم چنان خیر به چشماش و تیز درس بودیم که دیدیم نه دوباره داره میپرسه ! من مهدیه هم بعد چن ثانیه فکر به صورت خیلیییییی عجیب دوتایی برگشتیم گفتیم برادرن!؟اقا یهو یه صورتی شدو سوالو تکرار کرد این سری فهمیدیم اوه اوه چه سوتی شد 

خخخخخخخخخ

در توجیح این سوتی مفتضحانه فقط میتونم بگم که دفعه اولی که پرسید من فقط عباس و قمر بنی هاشم رو شنیدم و خب نمیدونسم اسم دیگه حضرت عباس قمر بنی هاشمه واسه همین همینجوری پروندم که داداشن!

دفعه دوم که پرسید و اسم عباس و ابولفضل رو کنار هم شنیدم دیدم اوه اوه چه سوتی دارممممم

یعنی اون لحظه اگر زمین من را نوش جان هم میکرد باور کن خوشحال میشدم!!


بعله اینم اندر سوتی های این اواخر بود!

دو هفته ی اینده  رو میخام بترکونم  ایشالا اگه بشه و این مشکل خواب لعنتی بذاره!


خب ادامه مطلبم روز مرگیه منتهاش یه کمی خاص تره و مربوط به امروزه!

اگه حوصله داشتین بخونید بدک نیس


ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲ ] [ 16:47 ] [ محیا ] [ ]


برای مریم خانوم عزیزم!

[ سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ ] [ 21:30 ] [ محیا ] [ ]


امروز روز نسبتا  خوبی بود!

صبح که از خواب پا شدم داداشی خامه عسل درست کرد منم چایی ریختمو دوتایی باهم صبحانه زیم!

بعدش حاضر شدم که منو ببره خونه زیزو اینا!

خیلیییییی حرف زدیم با زیزو کلیییی سبک شدم و حالمم بهتره

چندتا از کتاب تستاش رو هم جیب زم اوردم با خودم منزل!!

برگشتنا رو پیاده اومدم!این قدم زدنم خیلییییی آرومم کرد!

ی  آهنگ عشق آریایی مصطف فتاحی رو هم خونه زیزو اینا شنیدم ازش خوشم اومد الان دانلود کردم دارم گوش میدم خیلی قشنگه!

فایزه خواهر زینبرهم عروس شد

ایشالا خوشبخت بشه خیلی دوسش دارم دخترماهیه میخاسم برا داداشی بگیریمش ولی نشد!حیفففففف منکه خیلی دلم میخاست!




فایزه جونمممم ایشلا خوشبخت بشی آبجی ماهم



اه این تبلت داره اعصابمو خور میکنه اصلا نمیشه خوب باش آپ کرد-

فعلا م

[ پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۲ ] [ 14:3 ] [ محیا ] [ ]


یه روز متفاوت!

سلام

میدونم قرار بود فقط آخر هفته ها بیام اما اخه حیف بود این روز خوب رو اینجا ثبت نکنم!

صبح که بعد از مدت ها تونسم 6 بیدار شم بالاخره 

چون آب سرد بود دست و صورت نشسته چپیدم تو زیرزمین که البته اونجام همچین گرمی نبود!پتو خوشگلمو سه دور پیچوندم دور خودمو رو به قبله نشستمو دعای عهدو با هندسفری گذاشتم تو گوشمو رفتم تو حال!!!

بعد دعا وقتی هندسفری رو در اوردم یهو بابا رو دیدم که چایی اورده ! اونقد رفته بودم تو حال و هوای دیگه که متوجه اومدنش نشده بودم!

شروع کردم فیزیک خوندن امروز صبح 3 ساعت فیزیک داشتم مامان قبل رفتنش به مدرسه گفت محیا داره برف میاد!

منم وسط درس تندی دویدم بالا ببینم اوضاع از چه قراره تازه شروع شده بود! وخیلییی ریز

خلاصه یه کم از خدا تشکر کردمو رفتم پایین!

بعد از یک و نیم ساعت فیزیکم اومدم بالا و یه لیوان چای دیگه ریختمو اومدم تو اتاق بالام!!پنچره هاش خیلییی بزرگن از پنچره خیره به حیات! به دونه های خوشگل و ریز برف! به گلهای رزی که با زیبایی هرچه تمام تر احساس سردی میکردنو لب و لوچه اشون از سرما آویزون شده بود ولی بازم داشتن از خدا تشکر میکردن!!

به موتور بابا که کم کم داشت سردش میشد ! همچنان تو این فکرها بودم و گرمی لیوان چایی رو تو دستم فشار میدادم! یهو چشمم افتاد اون گوشه حیات که گلهای یاس بنفش هستن! البته نه الان که خشکه و جز ساقه چوبین چیزی نداره داشتم فکر میکردم عید که بشه چه خوب میشه!فروردین یاس ها بیرون میاد 

وایییییی که چه بویی میدن!آدمو عاشق میکنن مستو ودیوونه

اما نه یاس های بنفشو عطر بی نظیرشون باشه برا عید ! الان برفا خوبن! خدا کنه تموم نشه خداکنه یه برف مشتی بیاد! تو این افکار آروماتیک خودم غرق بودم که یهو چشمم به ساعت افتادو دیدم یه ربع استراحتم تموم شده خواستم برم پایین که باباییم زنگ زد و خواست که برای دوستش یه پیامک تسلیت بفرسم منم چون گوشیم شارژ نداشت رفتم تو اتاق داداشی که بفرسه ولی ....

همین که درو باز کردم دیدم خوابه! اومدم درو ببیندم دیدم یه صداهایی میاد! خخخخخخ

داشت تو خواب حرف میزد اونم این وقت صبح!خخخ حرف که نمیزد آوا تولید میکرد منم ترسیدمو درو بستم خخخخ

اومدم پایین و شروع کردم به 1/5 ساعت دیگه فیزیک خوندن ولی همچنان دلم بالا بود تا اینکه ازمون 26 مهر کانون فیزیکشو شروع کردم زدن از 20 سوال 5 تا سوالشو خوشم اومدو یه جا نوشتم هی میگفتم دم طارحه گرم چه سوال جالبی ببین نامرد فکرش تا کجاها رفته ها!!

خلاصه 3 ساعت فیزیک به خوبی و خوشی گذشت 

این دفعه که اومدم بالا دیدم داداشی بیداره و داره با تلیف حرف میزنه بش گفتم پیامکو بزنه وبعدم تبلتو برداشتم کمی بازی کنم که دیدم نه یه صدایی داره میاد!! آره سلول های خاکستری مغزم بودن داشتن ورجه وورجه میکردن بی تابی میکردن هییی میگفتن پاشو پاشو برو بیرون ببین داره برف میاد ببین چه خوشگله!!

خلاصه منم گیررررررر به داداش که پا شووووووو من میخام برم بیرون

اونم گفت باشه بیا میبرمت با خودم دفتر بعدش خودت برگرد!

صبحونه و چایی دیگه رو تو دفتر خوردیم از پنچره دفتر تماشای لولیدن مردم تو خیابون بی نظیر بوذ !!

بویژه که بهانه گرمی هوارو کردمو رفتم رو صندلی چرخ دار بزرگ خودش اونطرف میز نشستم جای مدیر عامل!!!! خخخ و به خیابون خیره شدم!اما خب نذاشت پنچره رو باز کنم اخه سردش بود

منم رفتم طبقه بالای دفترو پنچه بزرگو باز کردمو دستامو بردم بیرون

هرچند اگه میخواسم خودکشی کنم راحت بود چون اون پنچره اونقد بزرگ بود که کافی بود کمی خم بشی تا از سه طبقه مث مرد بیوفتی پایینو به ابدیت به پیوندی البته اگه من باشم از اونجایی که شانسم گنده قطع نخاع میشدمو تا اخر عمر سر بار! نمیمردم که راحت بشم!

بعدش 1/5 شیمی رو هم تو دفتر داداشی خوندم! شیمی که تموم شد میخواسم بیام خونه اخه نزدیک بود که دوستش بیادو منم حوصله رویارویی با اونو نداشتم خدافظی کردمو اومدم پایین 

دلم خواست برم خونه بی بی زهرا اینا(مامان بابام اینا) اخه دفتر سر کوچه اوناس 

دو دل شدم که برم یا نه که بازم اون سلول های خاکستری اصرار که بروووووو اونا دلشون منتظرته!

دستگیره درو محکم زدم نمیدونم دقیق اسمش چیه ازین در قدیمیا که جای در زدن داره دیگه! اونو دو سه باری زدم تا اینکه صدای باباجونم اومد که داشتن میگفتن(اومدددددد اومددددد))خخخخ همیشه واسه شوخی میگن اومد بجای اینکه بگن اومدم!

درو که باز کردن منو تو اون ساعت اونجا دیدن اونم تنها خوشحال شدن ازینکه به یادشون بودمو رفتم اونجا!بی بی زهرام اومدن استقبالم! انگاری حضور من تو اون ساعت اونجا تو اون برف واقعا عجیب بود!!

میدونی چه حسی داشتم؟؟؟ حس اون داستانه که حیوونا تو شب سرد برفی به خونه مادر بزرگ پناه میبردن! شاید منم داشتم نقش اون حیوونارو بازی میکردم!!!

کمی نشستم یه پرتقال خوردم به اصرار و تعارف بی بی زهرا هرچی گفتن برات چایی بیارم گفتم نه نمیخام اخه فول چایی شده بودم دیگه! نشسته بودم که یهو بابایی هم از در اومد !اون تعجب کرد و گفت تو اینجاییییی؟؟؟ گفتم اره با مجتبی رفته بودم دفتر حالام که اینجام!

بابا گفت رفتم خونه دیدم نیسی نگرانت شدم ولی بعدش گفتم لابد رفتی کتابخونه!خلاصه بابا خیلی زود رفت گفت اگه میخوای ببرمت گفتم نه خودم میرم! بابا خوب حس های منو میفهمه! حس کردم میدونه دلم میخواد تو اون برف قدم بزنم واسه همینم زیاد اصرار نکرد! اما اگه مامان بود تهش صدتا تهمت بارت میکرد که آره معلوم نیس چرا تنهایی میخوای بریو ازین حرفا 

موقع خدافظی بازم هندس فری رو چپوندم تو گوشمو راه افتادم البته مسافت زیادی نبود تا خونه اما خب همینشم بد نبود!!

وسط برفا اون مردم اون فضا عالیییییییییی بودن! یه کم گوشامو تیز آهنگ کردن تا بیتشر بشنوم(خدایا دوستت دارم واسه هرچی که بحشیدی .... )و صدای مازیار با زیبایی هرچه تمام تر طنین انداز میشد تو همه ی وجودم 

داشتم به خونه نزدیک میشدم نمیخواسم برم میخاسم همچنان قدم بزنم اما به ساعت که نگاه کردم دیدم دیره اخه باید امروز نهارم درست میکردم!!

بعد از 18 سال امسال اولین بار تو زندگی من بود که موقع برف اومدن تونسم تنهایی تو خیابون قدم بزنم!!!

حس خوبی بود یه حسی که تا حالا تجربه اش نکرده بودم یه جورایی جدید بود منم که اینروزا تشنه ی چیزای جدیدم!!

اومدم خونه غذا رو که گذاشتم بپزه! مرغ داشتیم مرغ های منم عالیهههههههه

بعدش یه لیوان چای دیگه ریختمو بازم جلو پنجره انگاری فیلم سینماییه و یه تشکر مشتی از خداجون!! دیدم تایم عربیم رفته خواسم برم عربی بخونم که یادم افتاد چند سال پیش یه کلاه کج خریده بودم با شال گردنش 

ازون کلاهایی که مارال تو فیلم مرگ تدریجی یک رویا وقتی ترکیه بود سر میذاشت 

من عاشق اون کلاهام بعضی از هنرمندام سر میذارن البته مال اونا بافتنی نیس ولی مال من بود

اراده کردمو پا شدم رفتم اون قسمت بزرگ زیر زمین و کل آتوآشغال های اونجا رو زیرو رو کردم هرچیزی پیدا شد جز اونی کع واقعا میخواسم اخه من ازون مدلی خعلیییییی دوس دارم حالا شاید سال دیگه خریدم نه که قراره دانشگاه تهران باشم و اونجام همش سرده کلاه لازمه!!

اما چیزای خوبی پیدا کردم! مث دستکش زمان بچگیام وای خدا چقد نازو کوچولو بود صورتی خوشگل البته فقط یه دونه اش بود و یه جوراب بافتنی که احتمالا 5 ماهم بوده که مامانم پام میکرده اونم فقط یه دونه اش بود اون دوتا رو جدا کردم که یادگاری نگه دارمو همیشه نگاشون کنم!! یه جفت دستکش مشکی بافتنیم پیدا شد که اینروزا به درد میخوره!!

و چیز خیلییییییییییی مهم تر کیسه ی عروسکام البته اینا عروسکایی بودن که مثلا دوره دبستان یا راهنمایی خریده بودم ازین خرسو اینجور چیزا ولی خیلی ناز بودن حتی یه چندتاشونم یادم نبود که اصن من همچین چیزایی داشتم کلی خاطراتم تازه شده!یکیشونو بیرون اوردم بردم اونور زیر زمین گذاشتم رو میز مطالعه ام و با خودم قرار گذاشتم سال دیگه هرجایی رفتم اینو هم ببرم حالا اگه شد عکسشو میذارم بعدا!!

اون عروسکایی که میخواسم که پیدا نشدن ازونا که مو.های طلایی دارن بعد بچه بودیم مدام میگفتیم این دختر منه لالاش میکردیم لباساشو میشتسمو ازین حرفا ازون عروسکام زیاد داشتم که ب شدت دمبالشون بودم چند وقته اما فعلا گم شدن یه جایی این زیر میراس اخه اون طرف زیر زمین بزرگه واقعا کثیفو نا مرتبه البته اینام مشکلات خانوم خونه بودن مادر بی نظم و کارنا بلد ماست!

بعدم اومدم بالا و سالاد درست کردمو سفره رو چیدم تا همه اومدن که نهار خوردیم 

قبلشم بابا زنگ زد گفت مرغ و کی درست کرده؟؟ گفتم من!! گفت خوبه پس

خخخخخخخخخخخخ

بیچاره بابایی  تا دخملش آشپز شده معنی غذا رو میفهمه!!! الهی بمیرم برات باباجونم!!

و الانی که دارم اینجا مینویسم!!

امروز یه روز متفاوت و عالی بود 

ازون روزایی که دوس داری آرزو کنی شب نشه تموم نشه !!! من عاشق همچین روزایی تو زندگیمم آدم احساس دوباره تازه شدن میکنه!!

دیروز داداشی میگفت یه بار سال 74 برف مشتی اومد یزد (یعنی سال تولد من) یبارم 84 اگه این سری بازم مشتی بیاد عالیه !


اگه فردا مدارس تعطیل شد زنگ میزنم بچه های خاله بیان خونه مامان جان برف بازی کنیم !! آدم برفی بسازیم!

آخه میدونی ببا گفت زنگ زدم خونه خاله امیرعباس برداشته بش گفتم رفتیم خونه مامان جان ادم برفی ساختیم اندازه داداش کوچولو تو!! امیرعباسم با یه حسرتی گفته ولی منکه مامانم نمیذاره برم بیرون بازی کنم!

فردا شده به هرزوریم هس میکشونمشون بیرون و بازی کنیم

بچه باید همه چیو تو زندگی تجربه کنه یعنی چی اینقد سوراخی اینقد لا پنبه بچه بار بیارن! ما عقده ای شدیم بس نبود!!

حتی شده سه روزم تو خونه بیوفته مریض باشه یه ساعت کیف اون لحظه به اون میارزه!!

خداکنه بتونم فردا این کارو بکنم اآدم برفیم میسازم!!

 ولی فردا کلاس ریاضیم دارم!

تا ببینم چی میشه!

خدایا ازت ممنونم بابت همه چیز

بابت برفا بابت تمرکزم که دوباره 80 درصدشو بم برگردوندی بابت اینکه الان هرشب میتونم قران بخونم هر روز صبح میتونم دعای عهد بخونمو حالم خوب بشه !!

بابت همه چی شکرت خدای مهربونم !!

عاشقتم


فعلا بچه ها!


[ دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۲ ] [ 15:22 ] [ محیا ] [ ]


میم مثل محیا!

پله پله بزرگ می شوم...

پله پله به تو نزدیک تر....

بگذار حرف هایم به تصویر بکشم ، بگذار بگویم روزمرگی هایی که گاه چه بیمارگونه اند و گاه چه معطر ولطیف!

بگویم از لحظه به لحظه ی این بزرگ شدن و خاطراتی که بی پروا از کنارش می گذرم!حتما دلم هم برایشان تنگ می شود.احتمالا در آینده برای یکبار دیگر تجربه کردنشان آه هم بکشم، فقط یک بار دیگر!

شاید در گوشه گوشه ی آینده ام زنی را ببینم که فرسنگ ها ازین دخترک موحنایی ساده فاصله دارد...اگر کمی هم بیشتر شفاف شوم میتوانم تورا هم خوب احساس کنم.در گوشه گوشه ی آن آینده!

می دانم که نمیتوانم مثل حافظ برایت غزل بسرایم!lخوب میدانم که من سهراب نیستم که روزمرگی های عجیب بنویسم و یکدفعه معروف شوم!

اصلا میدانی چیست؟؟ من هیچ کدام ازین انسانهای معروف را نمیشناسم!

اما میگویند برای خودش حرف زیاد داشته است!سهراب را میگویم، مردی که از جنس سپهر بود.


اما من چه؟ من را از چه جنسی میبینی؟می شود روزی از جنس مروارید هایی باشم که در قلب صدفی نهفته است؟؟ اما نه...برای من همین بس که از جنس ناب تو باشم!

دری که به رویم گشودی به یک راهرو می رسد که هزاران پله دارد.حتی نمیدانم دقیقا چند پله است و نمی دانم من در پله چندم قرار دارم؟!آخر وقتی حضور تو را حس کنم همین شمارش های ساده هم یادم می رود!اصلا دوست دارم بگویم2+2=10تا!چه اشکالی دارد؟؟مگر چیزی از عظمت تو کم می شود؟

بگذار بگویند دیوانه ام بگویند عاشق شده ام و پی هوس می روم به دنبال یک سراب معصوم!بگذار هرچه میخواهند بگویندمن دیرگاهی است که با این افکار پوچ و پلشت مردم دوست شده ام!

بگذار بگویم از لحظاتی که میخواهم به سمت تو بیایم.دوست دارم لکه بدوم...دوست دارم مثل بچه ها پاک ومعصوم بیایم سراغت!بله میخواهم بچه باشم.ظاهرا این پلیدی ها فقط با بچه ها کاری ندارند احتمالا از انها هم میترسند! خوب است اگر یادم بماند ایندفعه برای مبارزه با آنها یک بچه باشم!

نمیدانم چرا نمی توانم نورون های مغزم را به قلم بکشم،اخر حرف ناگفته زیاد دارند.یا بگذار از مویرگ های قلبم بگویم خیلی ظریف اند،چه ماهرانه نفس میکشند اما این روزها کمی خراش برداشته اند کمی هم چشمانشان مرطوب شده است.نمیدانم چرا حتی نمیتوانم آن خراش ها را به قلم بکشم.

نه عشقم!فکر نکن آنقدر خسته ام که دوست ندارم این راهروی پر از پله را ادامه بدهم.من حتی نا متناهی بودن این راه را هم دوست دارم.نامتناهی است در عین متناهی بودن!می شود شمارش کرد ولی خالی از حساب است!به بالا که نگاه میکنم چشمک زدن پله های فراتر من را دیوانه وار به بالا و بالاتر می کشاند.شاید کمی هم خسته شوم.شاید گاهی روی یک پله بنشینم و اشک بریزم شاید حتی گاهی میخواهم برگردم،اما نمیشود!آخر پله ای که قبلا روی آن پا گذاشته بودم دیگر نیست!نمیدانم چرا یکدفعه غیب شده و یاد آن جمله که میگفت( وقت طلاست ) اوایل خیلی جمله ی مضحکی به نظر می آمد!

این روزها صدای پمپاز قلبم را برای بیدار شدن کوک میکنم برای نظاره گر شدن اشعه های خورشید که شاید کمی سرد تر شده اند!کمی هم لجوج تر!

برای ذوق کردن آن لحظه ای که به تو بگویم: خدای مهربانم ازت ممنونم که یک روز دیگر را به من نعمت دادی.امروز را هم تا اخر با من باش.تنهایم نگذار من در شلوغی این آدم ها تو را گم می کنم ! دستم را بگیر مبادا در انبود این جمعیت مریض جا بمانم مبادا تنها بروی...من اینجا تنهایی می ترسم..اخر همه ی این ادم ها تیغ دارند!جدیدا قانون شده که برایشان فرقی نکند که از جلو بزنند یا از پشت یا اینکه نه! یکدفعه روحت را نشانه روند.خیلی هم آسان!

دلم برای تفسیر خواندن هایم هم تنگ شده، برای سخنرانی هایم حتی برای آن تپش قلبی که همیشه پشت تریبون مسابقات کشوری داشتم!وبرای آن آرامشی که بعد از آوردن نام تو برای همگان به دست می آوردم.

برای تبسم های خسیس آن داوری که حتی خنده های بخیلش هم به من درس زندگی میداد!

اوففف.... دلم برای خیلی چیزها تنگ شده!

اما در این کورمال کورمال دلتنگی هایم همچنان نگاهم به سوی توست، به بلورین زیبای ذات اقدس تو!

تو هستی و بودی و خواهی بود.خدای من،عزیزم،تو تنها کسی هستی که حال اینروزهایم را میفهمی، تنها کسی که این روزها حالم را میپرسی و مدام حالم را خوب میکنی!

حتی وقتی صبح ها خواب می مانم مثل بچه ها میگویم: خدایا ، اجازه؟؟؟

من غلط کردم.. دیگه تکرار نمیشه...تورو خدا قهر نکن تنهام نذار اگه بذاری بری امروز عمرمم هدر میشه!

خدا اجازه؟؟؟؟یک چیز کوتاه بگویم و تمامش کنم!

(قرارمان یادم هست . بهتر بگویم قول و قرارهایمان یادم هست، فقط کمی خسته ام ولی مرهم های تو این روزها دارد خوب جواب میدهد.می شود همیشه باشی؟؟می شود همیشه صدایم کنی؟؟باز هم بگویی محیای من؟؟

آخر هیچ چیز لذت بخش تر از این میم مالکیتی نیس که فقط تو بر سر اسم من بیاوری!

یک میم... مثل محیا!!!

[ جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ ] [ 23:27 ] [ محیا ] [ ]


بهشت!

آمدی باز کنارم هستی، میکشی دست شریفت را به تمام قلبم....

می پرانی همه احساسم را....

تا افق ، تا پشت دریا ها ، شهر سهراب....

میگذاری دست در دست منو دست همه....

دست پاکت میکشد همه زشتی مرا، میکشد دردم را.....

می پریدم با تو و نیما و سپهر....

تو و سهراب چه احساس قشنگی دارید....

همه از نفس مسیحایی توست...


باهمو ما من قایقی میسازیم....

ما به دریا رفتیم ....

پشت دریا شهریست...

تو به آن شهر سپردی پنجره هایش رو به تجلی باشد....

همه آرام و صبور و مهربان....

همه شادی باشد!....

همه یکرنگی و صاف...

همه سبحان باشد...


من ولی باز به رویا بودم ....

من ولی باز تصور کردم، پشت دریاها را....

تو و آن شهر قشنگ می آیید....


این تمام غم یک انسان است...

که تو را خواهد دید یا نخواهد بویید نفس سبز تو را ....

من ولی منتظرم، انتظارم زیباست...

تو و سهراب و مسیح ،منو عالم ...

چه صفایی دارد...


چه بهشتی در توست!


                                                                                                                  (ساعت1 بامداد پنچ شنبه 12 دی 92)







(تصور لمس کردن یه لحظه ی اون بهشت منو تا اوج خوش حالی میبره و حال بد اینروزامو تسلی میده!کاشکی بهتر میتونسم به قلم بکشمت!کاش میتونسم یه همه بفهمونم که واقعا (چه بهشتی در توست!)شاید میتونسم یه سهم کوچیکی از این بدی هایی که خودم ازش وحشت دارمو کم کنم)

[ پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ ] [ 14:22 ] [ محیا ] [ ]


رکورد من!

تاحالا شده وقتی جلوی شیشه تلوزیون ایستادی و داری به مزخرف بودن اخبار این دنیا نیش خند میزنی با شنیدن خبر (این روزا اغلب مناطق ایران بارش برف وجود دارد) تو دلت فوش بدی که اه همه جا داره برف میاد فقط سرمای لعنتیش میاد اینجا؟؟

اره اگه یزدی بوده باشی شده!خلاصه که بدجوری دلم برف میخواد دلم دویدن تو برفارو میخاد.ویاد اون چند سال پیش ک منو مجتبی دوتایی تو اون روز برفی زدیم به جاده و رفتیم روستاهای اطرافو کلی خوش گذروندیم کلی یخ زدیم

یادش بخیر!!



دیشب رفتم تو اتاقش بعد ازکلی من من کردن پرسیدم:(آقا؟؟ تو چرا اینقد اعتماد به نفس کاذب داری؟؟)

مجتبی چهره ای در هم کشیدو گفت گفت کجاش کاذبه من خیلی فلانمو بی سارمو ازین تعریفایی که همیشه خودش نثار خودش میکنه دیگه؟

بعد فک کرد این سوالم از شوخی بوده ولی کم کم که جدیتم رو پی برد فهمید بعله آبجی خانوم این روزا حسابی بهم ریختس!خلاصه حرفای خوبی زد (مجتبی همیشه برای من یه الگوی بی نظیر بوده)

از مهم ترین حرفاش این بود که وقتی دارم آزمون میدم باید غرق آزمون بشم نباید فک کنم بغلی دستیم چقد زده فلانی الان چقد زده .حتی نباید به تیک تیک عقربه های ساعت فک کنم که دارن بی رحمانه میرنو زمانمو ازم میگیرن .میگفت باید طوری آزمون بدی که وقتی میای بیرون حتی از دیدن غلطاتم ناراحت نشی با خودت بگی اگه ده روز دیگم بم وقت میدادن من این سوالو غلط میزدم یا نمیتونسم جواب بدم 

مهم اینه که تو توی اون لحظه رکورد(خودت) رو بزنی !البته حرف های دیگه ایم زد اینکه تسط اعتماد به نفس میاره و خیلی چیزای دیگه 

اینکه باید قوی باشمو از تی تیش مامانی بودن هیچی تو زندگیم به دست نمیارم گفت باید اونقد قوی باشی که اگه یه نفر بت گفت تو از تو جوب بزرگ شدی با افتخار بگی اره من از جوب بزرگ شدم!

اینکه برام مهم نباشه مامان چطوره فلانی چیکار میکنه گفت این فلانی ها هیچ وقت ماندگار نیسن همه مال مرحله ای از زنگدگین ولی خب همشم میگفت من اینارو خودم تو شرایط یاد گرفتم توهم تا تو شرایطش نباشی شاید به حرفم نرسی!


حرفای خوبی زد داداشی یه کم از کلافگی در اومدمو حالم خوبه فردام که ماه نو بشه دیگه بهتر ! امروزم که شهادت امام رضاس و مدام اون صحنه ای جلو چشممه که با چه زوری خودمو میخواسم از خیل جمعیت عبور بدم تا دستمو برسونم به ضریح شاید اعتقادی نداشتم به اون تماس اما همین که دلم قرصه یه عهدی اون روز بسته شد و اون تسبیح کریستالی که سر راه قبل رفتن خریدمو همیشه موقع تنهایی ها بغل میکنم خودش خوبه!!


چقد این روزا حیاط خونه بی روح شده!از پنچره که نگاهش میکنی فقط اون گل رز پشت حوض چندتا غنچه بی جون داره!موتور باباییم که انگاری یه ماهه با حوض رفیق شده خوب دل میدنو قلوه میگیرن به طوری که فک کنم بابا چن وقتیه موتورشو تکون نداده !

اوفف که این روزا چقد افکارپوچ مامان اذیتم میکنه!اینکه میترسم از بزرگ تر شدن واسه عادت های بد آدم بزرگاس

واسه دلبستگی به یه تیکه جنس دنیاس!هرچند نمیخام بگم منم منزه ام اما خب این خصلت ما آدماس انگاری معادله تشکیل ماها به جا یه مول آدم میده دو مول یه مول ادم و یه مول مخلفات ادم

چیزایی که ضد ادمیت هستن ضد چهره انسانی!

نمیدونم چرا هیچ جوری پیروز نمیشه گوشیمو خاموش کنم!اس ام اس هم که روش نمیاد حوصله ام بیخودی سر میره!

دیروز به بهانه کتابخونه زدم بیرون قرارم بود برم اونجا که خیلی اتفاقی سر از خونه زینب اینا بیرون اوردم!به زیزو گفتم زیزو همه ماماناشون رو میپیچونن میرن با دوس پسرشون در در من مامانمو میپیچونم میام خونه شما!


تنها نقطه مثبت دیروز حرفای بی بدیل اقای شیمی بود و حرفای مجتبی و پیشنهادات اقای پیدا و حرفیدن با یه دوست خوب!
نمیدونم چرا اقای شیمی بیخودی اینقد بم ایمان داره ! هرچند این انرژی مثبتش نا خوداگاه باعث میشه سرکلاسش حس کنم یه نابغه ام ! همه اش منو با خانوم سهیلا سبحانی مقایسه میکنه همه اش میگه من خیلی روحیاتم شبیه اونا حتی خسته شدنامو بریدنامم مث اونه 

حالا سهیلا کجا من کجا اون رتبه 5 منطقه من تراز6000کانون! اون الان پزشکی تهران من پشت کنکوری!

اما نه تصمیم گرفتم که دیگه آروم باشم و با توکل برم جلو 

دیگه نمیخام فاز منفی بدم!

کمتر از 6 ماه مونده تا قبل از عید زور های اخره بعد عید واس همه چی رو جم کرد فعلا که خیلی تنبلو بی حوصله شدم دیرو.ز تقویم رو نگاه کردم دیدم 20 روزه همین طوری دارم رو هوا درس میخونم و ب بطالت میگذرونم1

نمیخام توانایی که خدا بم داده رو سوخت بدم!

پس باید خودمو عوض کنم باید خودم گام بردارم برا خوب شدن برای شروع بدی ها و خوبی هامو رو یه کاغذ نوشتم و کارایی که واس بکنم تا خوب تر بشم و از چن تا آدم خوب هم راهنمایی خواستم از داداش مجتبی جونم از داداش پیدا از س.د و حرف اقای شیمی که مدام تو گوشم تکرار میشه که ((ایمانت رو قوی کن من خودمم این مشکلو دارم ولی تنها راهش همینه(ایمان)!))


خدایا کمکم کن!

6 تیر روز من خواهد شد بهترین روز زندگیم روزی که وقتی از سالن بیام بیرون بتونم به خودم بگم من رکورد خودمو زدم بقیه اش با خودت خدا!! ببین رکورد من چیه!!!

[ پنجشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۲ ] [ 13:46 ] [ محیا ] [ ]